امان از وداع

قبلا نوشته بودم که «وداع با مدینه جان آدم را آتش می‌زند»؛ چیزی که بیشتر آتش می‌زند این است که مجبور به یک وداع ناگهانی شوی. طبق برنامه قرار بود پنجشنبه ظهر از مدینه خارج شوم، یعنی فردا. دیروز بعد از نماز ظهرِ مسجدالنبی(ص) آمدم آشپزخانه هتل برای کمک به عوامل ثابت ایرانی. موبایلم زنگ خورد و گفتند باید با کاروانی که دوساعت دیگر حرکت می‌کند به مکه بیایی.

کل وجودم را "بهت" گرفته بود. دویدم طرف حرم درحالی که بغض داشت خفه‌م می‌کرد. رفتم همان جای همیشگی، بین چتر اول و دوم و روی همان تکه سنگ قرمز و سفید نشستم. سنگی که تا ساعاتی قبل هیچ اضطرابی در من ندیده بود. ایستادم به نماز. عجب منظره‌ای؛ 22 روز مقابل همین نما به نماز ایستادم و دعا کردم، مقابل دیوار خانه حضرت زهرا(س) و محراب تهجد و البته پشت سر مبارک رسول‌الله(ص).

اینجا بین‌الحرمین قشنگی دارد، یعنی داشت. البته تا تعریف از "قشنگ" چه باشد! کوچه بنی‌هاشم شاهد دردهای شیعه است. انگار کل غربت مدینه در همین یک تکه زمین چمباتمه زده. نگاه به پشت سرم می‌انداختم و قبرستان بقیع، مقابلم هم که قبة‌الخضرا دلبری می‌کند. نمی‌دانم چه سری دارد ولی این گنبد سبز آنقدر کشش دارد که وقتی می‌نشینی به تماشایش کلا از قید زمان خارج می‌شوی. از قید زمان خارج شده بودم ولی اصلا اعتراضم به همین قید زمان بود؛ چرا امروز؟!

اول که 5 روز سفرم به جلو افتاد و الان هم که اینطوری؛ به هق هق افتاده بودم. گفتم رسول‌الله! من مهمان بدی بودم اما تو که رئوفی، پس چرا از شهرت بیرونم می‌کنی؟ هنوز خیلی کارهایم مانده و خیلی دردهایم را نگفتم. هرچند همه را هم خودت می‌دانی و اصلا اگر نمی‌دانستی چه موجود پلیدی شدم که دوباره دعوتم نمی‌کردی.

نگاهم به "باب جبرائیل" افتاد. جرات نکردم جلو روم تا در خانه حضرت زهرا(ص) را ببینم. اصلا از دور همه چیز پیداست، با همه جزئیاتش. از دور امام حسن(ع) هم پیداست که با آن قد کوچکش هرچه می‌دود و می‌پرد حریف ضرب‌دست‌های محکم نامردان عرب نمی‌شود. از دور مولایمان علی(ع) را هم می‌بینی، فاتح خیبر را کشان کشان به مسجد می‌برند. چقدر این روضه قدیمی را دوست دارم، «دنبال حیدر می‌دوید/ از سینه‌اش خون می‌چکید...وای مادرم وای مادرم»

آخرین نگاه خیلی سخت است. می‌خواهم زودتر بروم ولی چشمانم نمی‌گذارد. انگار تازه یادش افتاده او هم حقی دارد. من که کاره‌ای نیستم، او باید تا چند صباح دیگر حاضر شود و شهادت دهد. حالا هم حق و حسابش را می‌خواهد! انتظار زیادی هم ندارد، فقط می‌خواهد آستان «خیرخلق‌الله» را سِیر کند.

اسمش را گذاشتم بغض‌های اتوبوسی! نمی‌دانم چه حکمتیست که در این چند هفته هرکه با مدینه وداع می‌کند تازه در اتوبوس و در لباس احرام بغضش می‌شکند. کاروانی که همراهشان شده‌م هم از این قاعده مستثنی نیستند؛ انگار اینجا همه «وداع» را باور می‌کنند.

نیمه‌های شب به مکه رسیدیم. خوابی که در اتوبوس داشتم سرحالم کرده بود و برای همین آماده اعمال شدم.

کعبه را که می‌بینی دیگر دست خودت نیست، خود بخود به سجده می‌افتی. می‌گویند وقتی نگاهت به بیت‌الله می‌افتد سه دعای مستجاب داری. هر سه تا را تکراری گفتم و تازه تکرار همان حاجت‌های سال قبلم بود! یعنی شش بار از خدا در بهترین لحظه اجابت دعا یک چیز را خواسته‌ام. شاید استجابتش زمان می‌برد که قطعا می‌برد، امسال مقدماتش را هم از خدا خواستم که ظرفیت اجابتش را در خودم ایجاد کند. یقین دارم که خدا حاجتم را می‌دهد اما کی و چگونه‌اش دیگر با خودش.

در اولین دور از طواف به رکن یمانی می‌رسم، همان جایی که فاطمه بنت اسد(س) نوزادش را در دست گرفته و از شکاف کعبه خارج می‌شود. نگاه نوزاد که به پیامبر می‌افتد برای او آیه‌ای از قرآن می‌خواند؛ قرآنی که هنوز نازل نشده برای پیامبری که هنوز مبعوث نشده!

-بسم الله الرحمن الرحیم * قد افلح المومنون
-«بولایتک یا علی(ع)»

رکن یمانی حال و هوایم را عوض می‌کند. همه آنجا الله‌اکبر می‌گفتند اما من شعر می‌خواندم!

«ایوان نجف عجب صفایی دارد...»

از مهمانی رسول خدا رسیدم به مهمانی خدا.

دوست دارم رو پله‌ها بشینم و ببینمت...


زیرپستی:

این مصاحبه رو هم می‌خواستم بزنم تو وبلاگم ولی دیدم دیگه خیلی شلوغ میشه؛ اگه دوست داشتید بخونید.

حاج زین‌العابدین غلام

عمره دانشگاهیان کم کم رو به پایان است و هر روز تعداد دانشجویان مستقر در مدینه کمتر می‌شود. دوباره غربت مدینه در نبود دانشجوهای باصفا و خوش‌اشک ایرانی بیشتر خودش را نشان می‌دهد.

عمره امسال با سال‌های قبل متفاوت بود که این تفاوت در چندین جنبه ظهور و بروز داشت. شاید جدی‌ترین تفاوت‌ها در زمینه‌های فرهنگی بوده باشد. برپایی حلقه‌های قرآنی باعظمت در مسجدالنبی(ص) و انس عالمانه با ادعیه معرفتی و اعتقادی شیعه از مهمترین جلوه‌های حضور دانشجویان در شهر پیغمبر بود بطوری که کمتر کاروانی را می‌توان پیدا کرد که از فیض زیارت جامعه کبیره بهره نبرده باشد، زیارتی که تببین کننده اعتقاد عمیق شیعه به مسئله ولایت اهل بیت(علیهم السلام) است.

به این بهانه پای صحبت‌های "حاج زین‌العابدین غلام" نشستم که به حق از احیاگران و مبلغان زیارت جامعه در جامعه دانشجویی و جوان کشور است.

حاج زین‌العابدین غلام که اینجا همه او را با نام "حاج غلام" می‌شناسند، از جانبازان جنگ تحمیلی است و چند سالی است همراه کاروان‌های دانشجویی بعنوان ذاکر اهل بیت به مدینه می‌آید و در طول یک‌ماه خدمتش، اجرای برنامه‌های وداع، دعای کمیل، ندبه و همچنین همایش‌های مسجد شیعیان و بعثه مقام معظم رهبری را برعهده دارد. در ماموریت امسالش هم تا امروز و در کمتر از 20 روز بیش از 110 مراسم را برای اهل‌بیت برپا کرده است.

به جز دانشجویان عمره‌گزار، همه جانبازان و آزادگانی که سابقه رفاقت با آزاده مرحوم ابوترابی را داشته‌اند هم با حاج غلام آشنا هستند چرا که اگر نوای دلسوز او نبود، شاید یک‌ماه پیاده روی از تهران به مشهد و قصر شیرین خیلی به آن‌ها سخت می‌گذشت.

او در مدینه علاوه بر زیارت جامعه کبیره، پیاده روی از مسجدالنبی(ص) تا احد که از سنت‌های حضرت زهرا(س) بوده را نیز پایه گذاری کرده و با گروهی از دانشجویان روزه‌دار این مسیر را طی می‌کند. او می‌گوید که این کار را به‌یاد مرحوم ابوترابی انجام داده است.

«به سمت قصر شیرین و مرز کربلا در حرکت بودیم و به پیچ‌های سرپل‌ذهاب رسیده بودیم که دیدم کاروان پیاده خودبخود می‌زند زیر گریه. رفتم به حاج‌آقای ابوترابی گفتم که من روضه نمی‌خوانم ولی بچه‌ها دارند گریه می‌کنند! حاج آقا دستش را روی شانه‌ام گذاشت و گفت این کاروان یک نگهبان دارد که اسمش ابالفضل العباس است(ع) و وقتی که از میان جمعیت عبور می‌کند نسیم خوشش به بچه‌ها می‌خورد و گریه می‌کنند.»

این گریز را می‌زد و به دانشجوها می‌گفت«خب رفقایی که در این سن جوانی به مدینه منوره مشرف شدید! بدانید که کاروان شما هم نگهبانی دارد و دائم با شماست.شاید الان که گریه می‌کنید...» بچه‌ها این جمله را که می‌شنیدند های های گریه می‌کردند و تازه روضه ام‌البنین(س) و حضرت عباس آنهم در مدینه شنیدنی می‌شد.

یک‌خانه 69 متری در کرج دست‌رنج سال‌ها تلاشش در شهرداری قم، گرمسار، ابهر، بوشهر و ... است و اکنون نیز سال‌های آخر خدمتش را در یک مجموعه فرهنگی در همان شهر کرج سپری می‌کند؛ شهری که دیگر بیش از 15 نفر از شاگردان کلاس‌های مداحی‌اش صاحب جلسه و روضه‌خوان اهل بیت(علیهم السلام) شده‌اند.

«در آن سال‌هایی که شهردار منطقه 2 قم بودم، خانه‌ای در منطقه صفائیه داشتم. هر روز که از شهرداری برمی‌گشتم و به صفائیه می‌رسیدم، نگاهی به حرم می‌کردم و اگر حالم منقلب می‌شد می‌فهمیدم که آن روزم مورد رضایت حضرت معصومه(سلام الله علیها) بوده و اگر اینطور نمی‌شد به حرم می‌رفتم و آنقدر متوسل می‌شدم به خود حضرت تا بفهمم کجای کار اشکال داشته است و بعد به خانه می‌رفتم.»

از سال 1372 تا الان یعنی 20 سال است که به دستگاه اهل بیت(ع) خدمت می‌کند و اعتقاد دارد، «اگر از همان سال عنایت اهل بیت نمی‌بود و من را نمی‌پذیرفتند،اکنون هیچ نبودم.»

بعد از مراسم شب گذشته که آخرین مراسم دانشجویی ختم جامعه کبیره در مدینه بود، یکی از جوان‌ها جلو آمد و با آن لهجه شیرین آذری‌اش به حاج غلام گفت:

-دمت گرم حاجی! یعنی تو این زیارتت از کسایی اشک می‌گیری که به عمرشون گریه نکردند و دلشون برای اهل بیت(ع) نلرزیده.

«من زخود هیچ ندارم که به آن فخر کنم/ هرچه دارم همه از آل محمد(ص) دارم»

لینک مطلب


زیرپستی:

عمر سفر خیلی کوتاهه، سفر من هم یک هفته جلو افتاد و پنجشنبه همین هفته باید با مدینه وداع کنم.

ولادت حضرت زهرا(س)

شب گذشته ولادت حضرت زهرا(سلام الله علیها) بود و البته غربت مدینه باعث نشد که دانشجویان از خیر برپایی جشن میلاد حضرت صدیقه طاهره(س) بگذرند.

در هر سه هتل محل اقامت دانشجویان ایرانی، جشن‌های با شکوه و البته با اخلاصی برگزار شد. همین اخلاص باعث شده بود که وقتی نگاهت به سن و تزئین دانشجویی و ساده آن می‌افتاد بی‌اختیار اشکت سرازیر شود.

همه دانشجوها هرچه که مادرشان در گوشه و کنار ساکشان برای روز مبادا گذاشته بود، رو کردند و این شد که میز هتل محل اقامت کاروان دانشجوهای اصفهانی پر از گز شده بود!

در یکی از هتل‌ها منبری که دانشجوها با جعبه‌های آب‌معدنی ساخته بودند دیدنی بود. اگر آن سید روحانی می‌دانست که زیر پایش به هیچ چیز بند نیست قطعا تا پله پنجم بالا نمی‌رفت اما خب شکر خدا اتفاقی نافتاد.

طبق قرادادی که با هتل‌ها بسته شده امکان برگزاری مراسم‌های مذهبی برای ایرانی‌ها وجود دارد اما اعمال این امکان عملا به سلیقه مدیر هتل بر می‌گردد و همین شده بود که مدیر ثابت هتل جوهرة‌الرشید دائما مدیر عرب هتل را ماچ می‌کرد که تنها همین یک‌شب را کوتاه بیاید و برای جمع کردن بچه‌ها پلیس را خبر نکند، کاری که هرهفته سر خواندن دعای کمیل کرده بود.

بانی هر سه مراسم خود دانشجویان و عوامل ثابت ایرانی هتل بودند و برای همین آنقدر پول جمع شده بود و تنقلات تهیه شده بود که هرکدام از سه هتل محل اقامت دانشجویان به تنهایی می‌توانستند از همه 20هزار زائر ایرانی مستقر در مدینه پذیرایی کنند. شکلات، گز، پاستیل، آجیل مشکل گشا، کاکائو، گوجه سبز ساوه(!)، سیب و پرتقال، شربت خاکشیر لیمو، بستنی و ... خوردنی‌هایی بود که همه آن‌ها حتی در بزرگترین جشن‌های میلاد پایتخت خودمان هم پیدا نمی‌شود!

وداع

وداع با هیچ شهری به سختی وداع با مدینه نیست، اینجا هرچقدر هم که غریب باشی بازهم انگار خانه خودت است و اصلا شاید برای همین است که نماز هیچ مسافری در مدینه شکسته نیست.

لحظه وداع با مدینه، لحظه بُهت است. یک آن یاد محبت رسول الله (ص) می افتی و گنبد خضرایش و ناگهان دلت فرو می‌ریزد، از آنکه می‌گذری یاد بقیع می‌افتی و چهار امام غریبش؛ اصلا همه اینها به کنار...

یا فاطمه(س) من عقده دل وا نکردم
گشتم ولی قبر تو را پیدا نکردم

اگر نباشد لباس احرامی که در لحظه وداع بر تن دانشجویان است، خیال می‌کنی که دارند برای عزیزترین‌ عزیزشان گریه می‌کنند اما همه این سوزها برای وداع با مدینه است، مگر غم فراق مدینه رهایشان می‌کند؟!

گوشه‌ای از لابی هتل غمباد کرده و اشک‌هایش قطره قطره روی گونه‌اش سر می‌خورند، پایش را از زیر لباس احرام با ریتمی خاص به زمین می‌کوبد. به چشم‌های سرخش زل می‌زنم و می‌گویم: «چته برادر؟! دعاکن که انشاالله بزودی زود برگردی»

«همه چیز تمام شد...از دستم رفت»

و های های گریه می‌کند...

عوامل ثابت هتل که تقریبا یک‌ماه در مدینه مستقر هستند هم پابه‌پای آنها گریه می‌کنند، انگار آنها هم دارند وداع‌ می‌کنند.

کاروان که از زیر آینه و قرآن رد می‌شود و به سمت اتوبوس‌ها راه می‌افتد، یکی از عوامل هتل را که خیلی منقلب شده است پیدا می‌کنم.

«چرا این دانشجوها اینطورین؟! والله 10 سال است که ثابت میام اما وداعی با این سوز و آه ندیده بودم.»

می‌گویم تحول ویژگی این سن است والا پیرمردها و پیرزن‌های 70، 80 ساله که دیگر در این سفر تحولی ندارند و خدا را شکر که دانشجویان ما در این سن مشرف می‌شوند.

کناری نشسته و هنوز دل و دماغ کار کردن پیدا نکرده.

«وداع این دانشجوها آدم را آتش می‌زند...»

سوار اتوبوس که می‌شوند تازه بغض‌ها سر باز می‌کند. از لابه‌لای پرده اتوبوس گردن می‌کشند تا شاید برای آخرین بار بتوانند قبة‌الخضراء را ببینند...

لینک مطلب


زیرپستی:

این مطلب را برای وداع دیروز دوستانم نوشتم، خودم هنوز هستم و وداع نکردم و اصلا حتی به وداع خودم فکر هم نمی‌کنم...

بازتاب در خبرگزاری فارس

مدینة‌النبی(ص)

یادش بخیر! سال گذشته همین ایام بود که در عمره دانشجویی توفیق حضور داشتم.

یادم است وقتی از مدینه( و هم مکه) وداع می‌کردم آن‌طوری به گنبد خضراء و قبرستان بقیع نگاه می‌کردم که انگار مطمئن بودم با این شرایط سفر عمره در کشور ما و داستان‌های فیش و نوبت و ... قطعا یا دیگر تا پایان عمر این سفر قسمتم نخواهد شد و یا شاید هم در سنین پیری عنایتی شود.

به یکی از همسفرانم در این سفر گفتم که بخدا باور نمی‌کنم الان مدینة‌النبی(ص) هستم و داستان وداعم را برایش تعریف کردم. گفتم خدا با این سفر می‌خواست بهم بگوید که «اصلا این حرف‌ها هیچ ربطی به تو ندارد!»

حالا می‌خواهم به دوستان خوبم که در پست قبلی دلشان شکست بگویم که «والله اصلا هیچ ربطی به شما ندارد» و خیالتان راحت باشد که حضرت زهرا(س) نمی‌گذارد محب امیرالمومنین و اهل بیت(علیهم السلام)، مدینه ندیده از این دنیا برود.

یکی از دوستانی که دوهفته قبل برای سفر عمره‌اش از من خداحافظی کرده بود، دو روز قبل من را در هتلشان دید و با تعجب پرسید که «تو اینجا چکار می‌کنی؟!!»

گفتم که وقتی خداحافظی کردی دلم شکست و یاد سال قبل خودم و ایام فاطمیه در بقیع افتادم، بقیه‌اش هم دیگر هیچ ربطی به تو ندارد..!

این مصاحبه را بخوانید


زیرپستی:

۱-اینجا اوضاع یه مقدار بهم ریخته بود که الحمدلله امروز خود حضرت زهرا(س) مدد کردند. ماموران سعودی از روز پنج‌شنبه 4نفر از دوستانم را دستگیر کرده بودند و با عنایت اهل بیت امروز آزاد شدند؛ آزادی‌ای که با آن وضع پیش آمده حتی یک لحظه هم حسابش را نمی‌کردیم. حالا بچه‌ها دست گرفتند که دیگر نوبت اسارت من است! هرچند آن‌ها شوخی می‌کنند ولی خب شاید هم جدی شود...محتاجم به دعا

۲-عکس بالا را همین یکی دوشب پیش و نزدیکی‌های غروب گرفتم، اون زمینه تاریک پایین عکس قبرستان بقیع هست.