یا مرگ یا خمینی
"لحظههای
انقلاب" مرحوم گلابدرهیی را میخوانم. این کتاب حاصل روزنوشتهای نویسنده از
جریاناتی است که هر روز در خیابانهای تهران و کرج از شکل گیری انقلاب دیده است.
آن به آنش فرار است و شعار؛ دائم شهیدی سردست مردم است و... "با خون خود
نوشتم، از جان خود گذشتم، یا مرگ یا خمینی"... و گلهای میخکی که جای خون
شهدا گذاشته میشود.
کتاب آنقدر قدمت و غنا دارد که سیمین دانشور و حتی شهید بزرگوار دکتر مفتح نیز حاشیهای بر آن گفته و نوشتهاند. از شاگرد جلال کمتر از این هم انتظار نمیرود.
چند روز قبل در "پلاس و فیس" نوشتم که با خواندن این کتاب اعتقاد قلبیام به نعمت جمهوری اسلامی چند برابر شده؛ این کتاب احساس دِین به خون شهدای انقلاب را در درونتان از حالت شعاری خارج میکند و عملا بار امانت سنگین انقلاب را به دوشتان میگذارد.(یکبار هم که شده باور کنید شعار نمیدهم!)
خدا رحمت کند گلابدرهیی را که تاریخ شفاهی انقلاب با قلم او مکتوب شد. کمتر از یک ماه دیگر یعنی 16 مرداد، اولین سالگرد درگذشت اوست.
گلابدرهیی در دبیرستانی درس خوانده که معلم انشایش جلال آل احمد بوده است. معلم انشای دبستان من مرد دیلاق و ادیبی بود اما هیچ ربطی به جلال نداشت!
اولین تاثیر این کتاب را در همین ماه رمضان دیدم؛ امسال برای اولین بار جرات امر بمعروف و نهی از منکر در برابر روزهخواران پیدا کردم که یقینا میدانم تاثیر همان احساس دِینی است که گلابدرهیی در خواننندهاش زنده میکند.
بخشی از کتاب را باهم میخوانیم:
" آن طرف، سرتاسر خیابان، تمام صحن چمن دور دانشکدهها، بالا و پایین، همهجا نطفههای بحث بسته شده بود. دلم گرفت. دیدم نقشه شریف امامی و آن هفته و آن استاد پیر دانشگاه و آن شنبهی 76نفر شهید و پرچم سرخ و بعد یکشنبه و باز حالا بختیار، میخواهد باز مردم را از خیابانها بکشاند به دانشگاه و به قول خودش، اینجا را سنگر آزادی کند؛ درصورتی که حالا مردم تازه فهمیدهاند، سنگر اصلی آزادی سر چهارراهها،توی امامزادههای خراب متروک، سر قبرستانها، توی مساجد پای گلدستهها، توی تاقنماها، درپناه دیوار کوچه پس کوچهها و سر بام حمامها و بازارها و خانههای خرابه پرت افتاده شهرها و شهرکهاست و در طول این مبارزه، به این نتیجه رسیده بودند که اگر میخواهند به جایی برسند، میباید به همان جایی برگردند که پدرانشان هم از همان جاها شروع کردهاند و اینجاها و مکانها موضعهایی است که اگر سالها جنگ و مبارزه ادامه داشته باشد، هیچگاه خالی از مرد مبارزه نمیشود."
این پاراگراف را وصف حال اینروزهای خودمان میدانم؛ بقول یکی از دوستان، در جریان انتخابات گذشته بیش از 1000 نفر زیر باد کولر گازی در بهترین محیطهای کاری تهران نشستند و فقط در رسانههایشان شعار و عکس چشمهای شهلای کاندیدایشان را منتشر کردند، درحالی که از درد زاغه نشینها و کپرنشینها و مستضعفان هیچ چیز نه میدانستند و نه میفهمیدند.
علت اینکه حرفهای امروز دانشگاهیان و نخبگان تاثیر گذشته دور را در مردم ندارد، همینی است که گلابدرهیی نوشته؛ دوری از مردم نتیجهاش همین است. حالا باز هم بنشینیم و تحلیل کنیم که اگر فلانی فلان مشورت من را در مناظره گوش داده بود الان نتیجه انتخابات چیز دیگری بود.
هر صفحهای که از کتاب میخوانم میگویم خوش بحال نویسنده، چه لحظههایی دیده و درک کرده. نسل من بیشتر سهمخواهی و شهوت قدرت دیده است و البته اخیرا هم کمی خدمت.
چند سالی دیر به این دنیا آمدیم، کاش از همان نسلی بودیم که امروز برخی باوقاحت میگویند بهترینشان همان هایی هستند که مردهاند..!