دختر شینا

«دختر شینا» بسیار خواندنی است و زاویه دید آن بکلی با روایت‌هایی که از همسران شهدا خوانده‌ایم تفاوت دارد. شاید تاکنون هرچه در این حوزه خوانده‌ایم این بوده که آن شهید بزرگوار(و یا جانباز) که بوده و چقدر کرامات داشته و ارتباطات او با معبود و عبادالله چقدر زیبا و عمیق بوده است.

 دختر شینا را همسر یک شهید روایت می‌کند، مثل مجموعه‌های «نیمه پنهان ماه» و یا «اینک شوکران» اما یک تفاوت عمده وجود دارد و آن اینست که در این کتاب بیشتر از آنچه از شهید می‌خوانید، از رنج فراق او و تنهایی‌های همسرش می‌خوانید و تاثیرات جنگ تحمیلی بر محیط یک خانواده انقلابی را با تمام وجود احساس و تک تک لحظات سخت و پر اضطرابی که حضور در جبهه به خانواده رزمنده تحمیل کرده است را درک می‌کنید.

این کتاب خاطرات «قدم‌خیر محمدی کنعان» است از 9 سال عشق به «صمد(ستار) ابراهیمی هژیر» و تحمل لحظات دوری او... عشق، بهای عشق است.


همانطور که در پست قبل گفتم، شنیده شده که رهبری معظم هم تقریظیه‌ای بر این کتاب نوشته‌اند که احتمال دارد متن آن در چاپ‌های بعدی کتاب منتشر شود.

***

نزدیک بیست روزی از مجروحیت صمد می‌گذشت. یک روز صبح دیدم یونیفرمش را پوشید. ساکش را برداشت. گفتم: «کجا؟» گفت: «منطقه»

از تعجب دهانم باز مانده بود باورم نمی‌شد. دکتر حداقل برایش سه ماه استراحت نوشته بود.

گفتم: «با این اوضاع و احوال؟!»

خندید و گفت: «مگر چطوری‌ام؟! شَل شدم یا چلاق؟ امروز حالم از همیشه بهتر است.»

گفتم: «توکه حالت خوب نشده.»

لنگان لنگان رفت بالای سر بچه‌ها نشست. هر سه‌شان خواب بودند. خم شد و پیشانی‌شان را بوسید. بلند شد. عصایش را از کنار دیوار برداشت و گفت: «قدم جان! کاری نداری؟!»

زودتر از او دویدم جلوی در، دست‌هایم را باز کردم و روی چهارچوب در گذاشتم و گفتم: «نمی‌گذارم بروی.»

جلو آمد. سینه به سینه‌ام ایستاد و گفت: «این کارها چیه خجالت بکش.»

گفتم :«خجالت نمی‌کشم. محال است بگذارم بروی.»

ابروهایش در هم گره خورد: «چرا اینطور می‌کنی؟ به گمانم شیطان توی جلدت رفته. تو که اینطور نبودی.»

گریه‌ام گرفت، گفتم: «تا امروز هرچه کشیدم به خاطر تو بود؛ این همه سختی، زندگی توی این شهر بدون کمک و یار و همراه، با سه تا بچه قد و نیم‌قد. همه را بخاطر تو تحمل کردم. چون تو اینطور می‌خواستی. چون تو اینطوری راحت بودی. هروقت رفتی، هر وقت آمدی، چیزی نگفتم. اما امروز جلویت می‌ایستم، نمی‌گذارم بروی. همیشه از حق خودم و بچه‌هایم گذشتم؛ اما اینبار پای سلامتی خودت در میان است. نمی‌گذارم. از حق تو نمی‌گذرم. از حق بچه‌هایم نمی‌گذرم. بچه‌هایم بابا می‌خواهند. نمی‌گذارم سلامتی‌ات را به خطر بیندازی. اگر پایت عفونت کند، چه‌کار کنیم؟»

با خونسردی گفت: «هیچ، چه‌کار داریم بکنیم؟! قطعش می‌کنیم. می‌اندازیم دور. فدای سر امام.»

از بی تفاوتی‌اش کفری شدم. گفتم: «صمد!»

گفت: «جانم»

گفتم: «برو بنشین سر جایت، هروقت دکتر اجازه داد، من هم اجازه می‌دهم.»

تکیه‌اش را به عصایش داد و گفت: «قدم جان! این همه سال خانمی کردی، بزرگی کردی. خیلی جور من و بچه‌ها را کشیدی، ممنون. اما رفیق نیمه راه نشو. اَجرت را بی‌ثواب نکن. ببین من همان روز اولی که امام را دیدم، قسم خوردم تا آخرین قطره خون سربازش باشم و هرچه گفت بگویم چشم. حتما یادت هست؟ حالا هم امام فرمان جهاد داده و گفته جهاد کنید. از دین و کشور دفاع کنید. من هم گفته‌ام چشم. نگذار روسیاه شوم.»

گفتم: «باشد بگو چشم؛ اما هروقت حالت خوب شد.»

گفت: «قدم! به خدا حالم خوب است. تو که ندیدی چه‌طور بچه‌ها با پای قطع شده، با یک دست می‌آیند منطقه، آخ هم نمی‌گویند. من که چیزی‌ام نیست.»

گفتم: «تو اصلا خانواده‌ات را دوست نداری.»

سرش را برگرداند. چیزی نگفت. لنگان لنگان رفت گوشه هال نشست و گفت: «حق داری آنچه باید برایتان می‌کردم، نکردم. اما به خدا همیشه دوستتان داشته و دارم.»

گفتم: «نه، تو جبهه و امام را بیشتر از ما دوست داری.»

از دستم کلافه شده بود، گفت: «قدم! چرا این‌طوری شدی؟ چرا سر به سرم می‌گذاری؟!»

یک‌دفعه از دهانم پرید و گفتم: «چون دوستت دارم.»

این اولین باری بود که این حرف را می‌زدم...

دیدم سرش را گذاشت روی زانویش و های های گریه کرد. خودم هم حالم بد شد. رفتم آشپزخانه و نشستم گوشه‌ای و زار زار گریه کردم. کمی بعد لنگان لنگان آمد بالای سرم. دستش را گذاشت روی شانه‌ام. گفت: «یک عمر منتظ شنیدن این جمله بودم قدم جان. حالا چرا؟! کاش این دم آخر هم نگفته بودی. دلم را می‌لرزانی و می‌فرستی‌ام دم تیغ. من هم تو را دوست دارم. اما چه‌کنم؟ تکلیف چیز دیگری است.»

کمی مکث کرد. انگار داشت فکر می‌کرد. بین رفتن و نرفتن مانده بود. اما یکدفعه گفت: «برای دو سه ماهتان پول گذاشته‌ام روی طاقچه. کمتر غصه بخور. به بچه‌ها برس. مواظب مهدی باش. او مرد خانه است.»

گفت: «اگر واقعا دوستم داری، نگذار حرفی که به امام زده‌ام و قولی که داده‌ام، پس بگیرم. کمکم کن تا آخرین لحظه سر حرفم باشم. اگر فقط یک ذره دوستم داری، قول بده کمکم کنی.»

قول دادم و گفتم: «چشم.»


زیرپستی:

۱- سخنرانی ۱ فروردین رهبر انقلاب را بارها و بارها گوش کنید(متنش را نخوانید، فقط بشنوید صدای رهبر را!)

۲-حاجتی داشتم که بیش از ۷۰درصد آن برآورده شده، برای مابقی دعا کنید.

۳- درباره حدود ۶۰ شهید گمنامی که بتازگی و غریبانه مقابل مدفن اصحاب رسانه در بهشت زهرا(س) دفن شده‌اند، خواهم نوشت ولی فعلا شما تنهایشان نگذارید. تذکر آنکه بخش اعظمی از حاجت فوق‌الذکر را از همین شهدا گرفته‌ام...

۴-یادآوری: آدرس aghamoosa.ir با اینکه هزینه تمدیدش را پرداخت کرده بودم به دلایل نامعلومی از دسترس خارج شده و دیگر مال من نیست؛ از همان آدرس قدیمی aghamoosa.blogfa.com استفاده کنید.

اشکانه

«شب، شبی دیگر از عشق رقم می‌خورد که درد به سراغ سید آمد. دردِ آشنای تب که انگار آرام آرام می‌آمد. سید صدای پاهایش را می‌شنید. اشکانه دانه‌های گیلاس را به دهان سید می‌گذاشت و هسته‌اش را از میان لب‌های او بیرون می‌آورد. سید گفته بود یکی در دهان من، یکی در دهان تو، و به این شرط حاضر شده بود بعد  از شام سبکی که خورده بودند، میوه نیز بخورند. اشکانه صدای پای درد را نمی‌شنید، اما جای پای آن را در پیشانی سید می‌دید. هرچند تلاش سید برای مقاومت در برابر درد ادامه داشت، اما شیارهای دور چشم و روی پیشانی سید و حتی رنگ‌باختگی نگاهش اشکانه را متوجه حضور نامیمون مهمانی کرده بود که می‌رفت یکی دیگر از شب‌های شاعرانه آن‌ها را در امواج خود غرق کند.»

اصلا حوصله حماقت مسئولان و چهره‌های سیاسی را ندارم و حالم بهم می‌خورد از این گروه‌ها و احزاب «فلان+بهمان» و بیشتر حالم بهم می‌خورد از این همه جریان نوزاد دم انتخاباتی! من یک رای دارم که از همین الان هم تقریبا معلوم است و لذا بی‌خیال دعوای آقایان هستم، فعلا دوست دارم کتاب بخوانم، همین.

هفته با برکتی بود، بعد از «داستان سیستان» و «ققنوس فاتح» حالا نوبت «اشکانه» بود که کِیفم را کوک کند. پست قبل را درباره داستان سیستان نوشتم و لابد این چند روزه در ظاهر وبلاگ هم تغییراتی حس کرده‌اید که متاثر از «ققنوس فاتح» است، حالا فقط اشکانه می‌ماند.

بچه‌تر که بودم وقتی می‌پرسیدند "بهترین رمانی که خوانده‌ای چیست؟" بلافاصله پاسخ می‌دادم:

-«منِ او» نوشته رضا امیرخانی

بزرگ‌تر که شدم نظرم کمی تغییر کرد و عاشق «شطرنج با ماشین قیامت» نوشته حبیب احمدزاده شدم؛ اما امروز با خواندن «اشکانه» کلا فضای بدیع‌، زیبا، لطیف و شگفت‌انگیزی از رمان‌نویسی را تجربه کردم.

اشکانه نوشته ابراهیم حسن‌بیگی است که اتفاقا اثر تقدیر شده‌ی نهمین دوره انتخاب کتاب سال در سال1384 هم بوده است.

شاید اگر داستان زندگی شهید بلندی را قبلا نخوانده بودم(اینک شوکران3) احساس می‌کردم اصل داستان اشکانه، شعار و افسانه سرایی باشد و تازه چه برسد به داستان‌های فرعی آن! اصل داستان عبارت است از ازدواج یک دختر خانم با یک جوان جانباز70% که تنها سَرش توان حرکتی دارد و کل بدنش مثل یک گوشت لُخم روی تخت افتاده است، البته عشق آن‌ها از زمانی شروع شد که هردو در یک دانشکده مشغول تحصیل بودند اما آقا پسر به جبهه می‌رود و...

قصه آنقدر زیبا پرداخته شده که از طرفی می‌شود رمان را یک اثر در حوزه ادبیات پایداری و از طرفی می‌شود آن‌را یک اثر اجتماعی وحتی سیاسی دانست که البته هیچکدام از این جهات بر دیگری غالب هم نمی‌شود و اعتدال اثر به زیبایی حفظ شده است.

نگارش رمان هم قطعا مبهوت‌تان خواهد کرد اما بیشتر دراین‌باره توضیح نمی‌دهم چراکه آن‌هم بخشی از داستان است!

اولین بار این‌ کتاب را «مصطفی» به من معرفی کرد که البته آنموقع نخواندمش، مصطفی پسر نویسنده کتاب است و بیشتر چیزهایی که معرفی می‌کند در حوزه خوردنی‌جات(!) است، انصافا همیشه هم پیشنهادهای خوبی می‌دهد و هیچکس از هم‌غذا بودن با او پشیمان نمی‌شود. یک شب حدودا ساعت یک بامداد از حرم حضرت عبدالعظیم (علیه‌السلام) بیرون آمدیم و برای اولین بار «خوش‌گوشت»های عمو اکبر را بهم پیشنهاد داد که ترکیب 10 سیخ آن با 30 سیخ دل و جیگر توانست شب خاطره انگیزی را با گربه‌ی بساط عمو اکبر و منقل داغ و هوای سرد و دهان ماسیده ما رقم بزند. البته این پایان کار نبود و تنها یک‌ونیم ساعت بعد یک پرس حلیم چرب «شهرزاد» و ...انفجار! (خدارا شکر که بخاطر من از تناول کله‌پاچه پس از آن حلیم کذا صرفه‌نظر کرد.)

شاید خیلی‌ها ابراهیم حسن بیگی را با رمان «قدیس» که آخرین اثر چاپ شده اوست بشناسند و خیلی‌ها هم با «محمد(ص)» او بزرگ شده‌اند. بعضی انقلابی‌ها هم «سال‌های بنفش» او را مانیفست خود می‌دانند و البته عده‌ای هم نظیر رضا امیرخانی کتاب منتشر نشده و مجوز نگرفته «عالیجناب شهردار» او را می‌پسندند که تاحدودی متاثر از فتنه 88 نوشته شده و نثر تیز و شریری دارد(البته خود نویسنده اعتقادی به تاثر از حوادث88 ندارد، بگذریم!)‌.

«دختر شینا» کتاب دیگری است که می‌خواهم دست بگیرم و امروز آن‌را از کتابستان خریدم. شنیده‌ام رهبری معظم تقریظیه‌ای بر این کتاب نوشته‌اند که اگر دست دوستان سودجوی سوره مهر بیافتد یقینا از آن سوءاستفاده کرده و قیمت چاپ جدید را 1.5 تا 2 برابر قیمت کنونی افزایش خواهند داد، لذا پیشنهاد می‌شود اگر کسی قصد خرید دارد سریعا اقدام کند!


زیرپستی:

-همانطور که می‌دانید سر «محسن» حسابی شلوغ شده  و لذا در حوزه کتاب به او چند دست استراحت خورده است، البته تا باشد از این سرشلوغی‌ها...انشاالله!

داستان سیستان

چهارشنبه از 10 صبح تا 15 مجبور بودم برای جلسه‌ای در دانشگاه بمانم، یعنی 5 ساعت ولگردی و بیکاری! تا ظهرش را در بهشت زهرا(س) گذراندم و ماند سه ساعتِ مابقی که نمی دانستم آن را دیگر چکارش کنم؟!

رفتم مهدیه دانشگاه کمی بخوابم که دیدم کل کارمندها را به ستون کرده‌اند تا ازشان امتحان کتبی بگیرند(آن هم اول ترم!)؛ تنها کلید دفتر انجمن اسلامی همراهم بود و ناچار رفتم آنجا تا اگر سجاده‌ای چیزی پیدا کردم همان‌جا ولو شوم. چرت نگهبان کانکس با ورود من پاره شد و دیگر حدس زدن حدیث نفسش برای من راحت بود، بهمین خاطر فوری نام خدا را آوردم...«سلام»

خوابم نبرد، نشستم به تماشای در و دیوار؛ این‌روزها تنها چیزی که در دفتر ما سر و سامان درست و حسابی دارد کتاب است و آن هم لابد بخاطر حساسیت‌های «محسن» است، کامپیوتر و پرینتر دفتر تلنگشان در رفته ولی درعوض قفسه‌های کتاب با آدم حرف می‌زنند.

چند روز پیش خامنه‌ای دات‌آی‌آر مطلبی درباره کتاب «داستان سیستان» منتشر کرده بود، خیلی برایم تازگی داشت، انگار نه انگار که مثلا این کتاب را قبلا خوانده‌ام!

فکر کنم به جز همین «قیدار» تمام آثار امیرخانی را خوانده‌ باشم. اوائل نمایشگاه‌ کتاب‌های انجمن تمام کل‌کلمان با محسن سر فروش آثار امیرخانی و سیدمهدی شجاعی بود، محسن سعی می‌کرد کتاب‌های سید مهدی را به خلق‌الله غالب کند و من هم «ارمیا» و «من‌او» را.

دوم راهنمایی بودم که یکی از دوستان ذوب در ولایت(!) «داستان سیستان» را بهم هدیه داد و کتاب ‌را داغ داغ در سال82 خواندم، البته چیزی از کتاب نفهمیدم. راستش آنموقع نه سیستان را می‌شناختم، نه «عبدالحسینی»، نه «محمدحسین جعفریان»، نه حتی امیرخانی و نه حتی(تر!) خود «ره‌بر» را !!!

خلاصه کتاب را از قفسه برداشتم و پس از 9 سال آن را ورق زدم، شروع کردم به خواندنش و آنقدر کشش داشت که تا ظهر جمعه تمامش کردم.

یادم است وقتی پس از فتنه88 بازار کلیپ‌ها داغ بود، تکه‌ای هم از صحبت‌های رضا امیرخانی منتشر شده بود که مثلا یک تعریف کوچکی از رهبر انقلاب کرده بود. چقدر آن را با ولع میان دوستانم پخش می‌کردم! یا مثلا جایی در همین «جانستان کابلستان» بحث امام و حکومت اسلامی می‌شود و اشارتی به رهبر انقلاب...چقدر ذوق‌مرگ می‌شدم، انگار نه انگار که اصلا این بشر سفر ده‌روزه «ره‌بر» به سیستان و  بلوچستان را کتاب کرده و بقول رفیق شفیقش «بهمن 57 ساواکی شده است!»

هرجا داستان به «عبدالحسینی» می‌رسید خنده‌ام می‌گرفت، آخر چند جلسه‌ای نزد این استاد عکاسی تلمذ کرده بودم. اولین بار که با آن تیپ خفن و ریش بلندش سر کلاس آمد ازش پرسیدم: استاد شما کجا کار می‌کنید؟

-«نماینده آقا هستم در بیت!»

کلاس منفجر شد، اما واقعا عبدالحسینی عکاس مخصوص بیت بود که حرفش را الان و پس از «داستان سیستان» باور کردم!

تصویری که کتاب از آقا و مردم می‌دهد خیلی لطیف و خواندنی است ، خواندن این کتاب برای مردم اسباب «حیرت» را فراهم می‌کند از جهتی که با 10روز زندگی رهبرشان از نزدیک آشنا می‌شوند(بانضمام فلش‌بک‌هایی به دوران تبعید آقا در ایرانشهر و دوران مسئولیتش در سیستان و بلوچستان)، و برای آقایان مسئول و مدیران نیز قطعا اسباب «خجالت» را، باز هم از همان جهت!

فکر کنم حدود شش جلد از این کتاب در کتاب‌خانه انجمن موجود باشد، هرکس نخوانده... بسم‌الله.

ماهی

پنجشنبه شب (هفته قبل) از مشهد و از یازدهمین اردوی آموزشی تشکیلاتی «جهاداکبر» به تهران آمدم.

در راه برگشت با یک روحانی اهل کشور ترکیه به اسم مرتضی و یک دانشجوی سال آخر پزشکی به اسم سعید همسفر بودم.

روحانی میان‌سال در طب سنتی مهارت داشت و از پزشکی جدید هم سررشته داشت، این شد که باب مباحثه میان مرتضی و دانشجوی پزشکی باز شد و سعید که اعتقادی به حجامت و زالو درمانی و در کل طب سنتی نداشت، با استدلال‌های روحانی تُرک کاملا مجاب می‌شد.

قصد ندارم به آن نکات بهداشتی و درمانی که در این سفر از سعید و مرتضی یادگرفتم بپردازم و بیشتر مایلم گفت‌وگوهای بعد از نماز صبح تا 10 صبح‌مان را نقل کنم. (موقع خواب به مرتضی گفتم اگر برای نماز صبح بیدار شدی من را هم صدا کن که او هم گفت «همچنین»؛ سعید چیزی نگفت و البته موقع نماز با اینکه بیدار بود برای انجام فریضه از قطار پیاده نشد.)

بحث تاریخی شروع شد و سعید به حاج آقا گفت که «آتاتورک» خیلی به کشور شما خدمت کرد؛ مرتضی پاسخ داد: آتاتورک ارتش راسازماندهی کرد و استقلال کشور را فراهم کرد که این خوب بود اما او کارهایی انجام داد که «انقلاب‌های هفت‌گانه» نام دارد؛ ساماندهی حجاب و پوشش، زبان، ازدواج، دین و...از بخشهای مختلف این انقلاب بود.

حجاب و پوشش

آتاتورک داشتن حجاب را برای زنان ممنوع کرد و مردان را ملزم به پوشیدن لباس واحد و کلاه بین‌المللی(شاپو) کرد؛ تا جایی که تنها در یک روز، 150هزار نفر را بخاطر عدم تمکین در گذاشتن کلاه بر سرشان از دم تیغ گذراند.

زبان

زبان مردم ترکیه «عثمانی» بوده است، چیزی شبیه زبان ترک زبان‌های امروز ایران که تلفیقی است از عربی و فارسی و خود ترکی؛ اما آتاتورک زبان مردم  را به «ترکی استانبولی» تغییر داد که تلفیقی از ترکی و فرانسوی است. تغییر زبان طوری بود که کل مردم ترکیه در عرض یک شب بی‌سواد شدند و وقتی صبح بیدار شدند فهمیدند که حتی روزنامه‌هایشان را هم نمی‌توانند بخوانند!

ازدواج

آتاتورک ازدواج مذهبی(همان اَنکَحتُ و زَوٌجتُ خودمان!) را ممنوع کرد و مقرر کرد که برای ازدواج باید به شهردار منطقه رجوع کنند تا او آن‌ها را قانونا زن و شوهر اعلام کند و البته از وضع این قانون همه افراد متاهل نیز باید برای تجدید ازدواج‌شان به شهرداری می‌رفتند.

دین

آتاتورک معتقد بود که دین، بنای ویرانی است که سقف آن فروریخته و باید آن را اصلاح کرد.

مرتضی ادامه داد: شاه شما هم در بسیاری موارد سعی می‌کرد از آتاتورک تقلید کند مثل ماجرای ممنوعیت حجاب در ایران که با واکنش روحانیت و مردم مواجه شد؛ الان هم حزب اعتدال و توسعه اردوغان که در ترکیه به قدرت رسیده اعتقاد دارد که آتاتورک به کشور خیانت کرده است و بهمین خاطر در سیاستگذاری‌هایشان قصد دارند تا سال 2070 همان شرایط اجتماعی، سیاسی و فرهنگی امپراطوری عثمانی را احیا کنند. البته احیای امپراطوری عثمانی به مرزهای ترکیه هم مربوط می‌شود و به این علت است که ترکیه امروز علیه بشار اسد و سوریه موضع گیری می‌کند چون بخشی از خاک سوریه در گذشته در اختیار عثمانی بوده است.

تقریبا یک ساعت مانده بود به تهران برسیم که مقایسات عجیب و غریب حاج آقا از اوضاع علمی و اقتصادی ایران و ترکیه شروع شد.

مرتضی گفت که شما الان جنگنده قاهر313 ساختید و حتی خیلی از مردم شما این خبر را هم متوجه نشدند اما در ترکیه وقتی بتازگی و برای اولین بار توانستند یک هواپیمای آزمایشی آن هم از نوع ملخی(!) بسازند غوغایی بپا شد و شخص اردوغان برای رونمایی از آن حضور پیدا کرد، این در شرایطی بود که هواپیما حتی تست هم نشده بود!

حاج آقا گفت: یکسال در ترکیه قیمت دلار بطور ناگهانی دو برابر شد و درپی آن بسیاری از صنایع ورشکست شدند و حتی خیلی از مردم خودکشی کردند اما در همین یکسالی که بر کشور شما گذشته حداقل قیمت دلار 4 برابر شد و مردم و صنایع شما به هر سختی که بوده الان روال عادی‌شان را سپری می‌کنند و درعین حال 22 بهمن را هم باشکوه جشن گرفتند.

بقیه مقایسات حاج آقا را یادداشت نکردم و خیلی دقیق در ذهنم نمانده اما پس از ذکر بسیاری از هزینه‌های مختلف و تفاوت نجومی آن در ایران و ترکیه، گفت: من از سال 72 در ایران هستم و همیشه هم مردم شما به چیزی معترض هستند درحالی که تقریبا در منطقه ارزان ترین کشور برای زندگی همین ایران شماست. مردم ایران شبیه ماهی‌هایی هستند که در آب‌اند و نعمت آب را درست درک نکرده‌اند، هیچ کشوری نتوانسته مثل شما اینقدر مقابل قدرت‌های دنیا بایستد و «بایستد».

 


زیرپستی:

۱- هفته قبل از اردوی جهاد اکبر یک عمل مختصر داشتم که از عوارض آن سردرد و کمردرد عجیب و غریبی بود که حال هیچ کاری برایم نگذاشته بود از جمله وبلاگ‌نویسی؛ سردرد هنوزم مانده و شبیه معتادها تا یک قرص مسکن مثل کدئین بالا می‌اندازم سریع "ردیف" می‌شوم!!!

۲- آدرس aghamoosa.ir با اینکه هزینه تمدیدش را پرداخت کرده بودم به دلایل نامعلومی از دسترس خارج شده و دیگر مال من نیست؛ از همان آدرس قدیمی aghamoosa.blogfa.com استفاده کنید.