وداع
لحظه وداع با مدینه، لحظه بُهت است. یک آن یاد محبت رسول الله (ص) می افتی و گنبد خضرایش و ناگهان دلت فرو میریزد، از آنکه میگذری یاد بقیع میافتی و چهار امام غریبش؛ اصلا همه اینها به کنار...
یا فاطمه(س) من عقده دل وا نکردم
گشتم ولی قبر تو را پیدا نکردم
اگر نباشد لباس احرامی که در لحظه وداع بر تن دانشجویان است، خیال میکنی که دارند برای عزیزترین عزیزشان گریه میکنند اما همه این سوزها برای وداع با مدینه است، مگر غم فراق مدینه رهایشان میکند؟!
گوشهای از لابی هتل غمباد کرده و اشکهایش قطره قطره روی گونهاش سر میخورند، پایش را از زیر لباس احرام با ریتمی خاص به زمین میکوبد. به چشمهای سرخش زل میزنم و میگویم: «چته برادر؟! دعاکن که انشاالله بزودی زود برگردی»
«همه چیز تمام شد...از دستم رفت»
و های های گریه میکند...
عوامل ثابت هتل که تقریبا یکماه در مدینه مستقر هستند هم پابهپای آنها گریه میکنند، انگار آنها هم دارند وداع میکنند.
کاروان که از زیر آینه و قرآن رد میشود و به سمت اتوبوسها راه میافتد، یکی از عوامل هتل را که خیلی منقلب شده است پیدا میکنم.
«چرا این دانشجوها اینطورین؟! والله 10 سال است که ثابت میام اما وداعی با این سوز و آه ندیده بودم.»
میگویم تحول ویژگی این سن است والا پیرمردها و پیرزنهای 70، 80 ساله که دیگر در این سفر تحولی ندارند و خدا را شکر که دانشجویان ما در این سن مشرف میشوند.
کناری نشسته و هنوز دل و دماغ کار کردن پیدا نکرده.
«وداع این دانشجوها آدم را آتش میزند...»
سوار اتوبوس که میشوند تازه بغضها سر باز میکند. از لابهلای پرده اتوبوس گردن میکشند تا شاید برای آخرین بار بتوانند قبةالخضراء را ببینند...
لینک مطلب
زیرپستی:
این مطلب را برای وداع دیروز دوستانم نوشتم، خودم هنوز هستم و وداع نکردم و اصلا حتی به وداع خودم فکر هم نمیکنم...
بازتاب در خبرگزاری فارس