حاشیههایی از دیدار دانشجویان با رهبری/چشمک شیرین آقا!
مقدمه
بیانیه نویسهای جنبش دانشجویی خوب لمس کردهاند که هنگام نوشتن بیانیه چقدر باید میان جملات امام خمینی در صحیفه نور و یا در آرشیو سخنان رهبری جستار کنند تا جملهای را مربوط به محور اصلی بیانیه پیدا کنند که با مطرح کردن آن، دهان سیاسیون را برای موضع گیری انحرافی ببندند!
برای فعالان جنبش دانشجویی که در متن هرکدام از بیانات آقا سریع کلید کنترل + اف کیبورد را میگیرند و کلمه «دانشگاه» را جستجو میکنند، این دیدار 3.5 ساعته بسیار غنیمت است؛ یقینا هیچ رهبری را نمیتوان پیدا کرد که مسائل دانشگاه و تحولات آن انقدر برایش مهم باشد که ساعتها وقت خود را صرف شنیدن صحبتها و تحلیلهای فعالان دانشجویی کند.
شرکت در دیدار دانشجویان با رهبری طی سه سالی که از عمر کار دانشجوییام میگذرد، تبدیل به یک آرزو شده بود و البته خدا را شکر میکنم که در سالهای پیش قسمتم نشده بود، چراکه حضور در این ضیافت چیزی شبیه رفتن به عمره دانشجویی است و تقریبا تنها یکبار برای هر دانشجویی میسر است و چه بهتر که آن یک دیدار با معرفت کامل باشد و امسال احساس میکردم که به حد کوچکی از این معرفت رسیدهام؛ به همین خاطر بود که ولعم برای حضور چندبرابر شده بود.
فصل اول-روایت شیدایی
ساعت 15:25روز دوشنبه بود که با یکی از دوستان چت میکردم. پرسید که کارت گیرم آمده یا نه، من هم گفتم «نه هنوز!»؛ گفت «یعنی روحیهات منو کشته، یک ساعت مونده به دیدار، بازم میگی نه هنوز؟!». دست خودم نبود، تقصیر دل بود! به دلم افتاده بود که امسال دعوت میشوم.
5 دقیقه بعد یکی از دوستان تماس گرفت و به بهای همین وجیزهای که اکنون در حال نگارشش هستم، وعده کارت دیدار را داد و سریع یک موتوری گرفتم و... رستگاری در 15:40!
از دوستانی که سال گذشته دعوت شده بودند شنیده بودم که بعلت شلوغی و پر شدن حسینیه امام خمینی(ره)، حتی افرادی را هم که کارت دیدار داشتند و دیر آمده بودند، راه ندادهاند و من هم دقیقا همین حس را داشتم، فکر میکردم که خیلی دیر شده است.
از هولم آدرس را اشتباه گرفته بودم و از راننده موتور سیکلت که به تقاطع ایتالیا-فلسطین رسیده بود، پرسیدم: «آقا این خیابون فلسطین که من می خوام برم توی خیابون جمهوری هستها، به این فلسطین و میدون فلسطین ربطی نداره!»، بنده خدا هم که با این خزعبلات من گیج شده بود گفت: «آقا بخدا این هم تهش میخوره به همون فلسطین، مگه بیت نمیری؟!». یحتمل با تطابق ظاهرم و آن نحوه کارت گرفتنم، مقصد را پیش بینی کرده بود!
وقتی به در بیت رسیدم دانشجویانی را دیدم که بیتاب پیداکردن کارت ورود از این سمت خیابان به آن سمت خیابان میدویدند و آویزان دوستان نهاد رهبری شده بودند! با اولین رفیقم که سلام و علیک کردم، گفت: «رنگ سبزش چشمم رو زد!»؛ کارت سبز دیدار را میگفت که آن را در جیب پیراهنم دیده بود. قدری پیششان ایستادم ولی به نظرم رسید که ماندنم بیشتر دلشان را میسوزاند.
از جمع دوستانم درحالی جدا شدم که نگاه حسرت آمیز آنها عمیقا در وجودم نشست و دلم سوخت برایشان، لحظه رفتنم شبیه سکانس وداع فیلمهای هندی شده بود؛ برگشتم و دست تکان دادم و دوستانم هم با نگاهی بغض آلود و دستانی خسته بدرقهام کردند.(این قسمت را بصورت اسلوموشن بخوانید!)
چند دقیقهای پشت اولین در و در ازدحام جمعیت منتظر بودم که دیدم افرادی بدون صف و نوبت رفتند داخل. از اطرافیان پرسیدم که اینها چطور وارد شدند؟
- اینا کارت ورود دارن.
*.خب مگه شما ندارید؟
-چرا ماهم داریم ولی به اسم خانمها صادر شده!
راست میگفت، کارت ها را به «نام» صادر کرده بودند و البته کمتر کسی پیدا میشد که کارتش به اسم خودش باشد اما بالاخره سربازهای دم در تا این حد التفاط داشتند که در جرگه آقایان اسامیای چون مریم، فاطمه و ... نمی گنجد!
رفقایمان در حال چانه زدن با سرباز دم در بودند و حتی راضی شده بودند که اسمشان همان مریم و فاطمه باشد ولی اجازه حضور بهشان داده شود؛ از بین آنهمهخانم رد شدم و به سمت گیت اول رفتم!
متاسفانه امسال توزیع کارت بین تشکلها اصلا خوب نبود و علاوه بر آن سهمیه تشکلها هم خیلی کمتر شده بود. در ازدحام بازرسی اول بودم که دیدم دو سه نفر از امتحان «حسابان» و «شیمی»شان با هم صحبت میکنند که قاعدتا هیچ دانشجویی درس حسابان ندارد و آن دوستانمان در خوشبینانه ترین حالت تازه وارد مقطع پیش دانشگاهی شده بودند!
چیزی جز یک برگ کاغذ آ.چهار و یک خودکار ساده همراهم نبود و خدا خدا میکردم که آنها را ازم نگیرند و الحمدلله همینطور هم شد، اما در همان نگهبانی اول به پلاکی که دور گردنم انداخته بودم گیر دادن. به مسئول گیت گفتم که «برادر! دو سال پیش وقتی یکی از دانشجویان پس از سخنرانیاش نزد رهبری رفت، آقا پلاک دور گردنش را که روی آن نوشته بود "افسر جوان جنگ نرم"، بوسیدند و این یعنی پلاک گردن من شانی دارد که تنها شایسته بوسه رهبری است نه کانکس امانات!» و خدا رو شکر مسئول گیت راضی شد و مشکلی پیش نیامد.

فصل دوم- شرح وصل
وقتی وارد حسینیه شدم، برخلاف چیزی که فکر میکردم هنوز خیلی از جاها خالی بود و توانستم وارد جایگاه شوم.
یکی دوبار سرود را تمرین کردیم؛ سرود قشنگی بود ولی ریتمش خیلی یکنواخت بود و هیچ فراز و فرودی نداشت!
یار لبنان یار بحرین/ یار غزه یار عشقیم
شور زینب(س) در سر ماست/ ما هوادار دمشقیم
سرود را خوب تمرین کردیم اما بچهها کلا با سیستم شعار دادن مرسوم بیت هماهنگ نمیشدند، مثلا از این شعارهای دو تکه که بخش اولش را آقایان و بخش دومش را خانمها تکرار میکنند، اصلا استفاده نمیکردند. حتی یک بار خانمها خواستن شعار را فراگیر کنند اما از طرف آقایان همراهی نشد، عدهای هم بهشان برخورده بود و «هیس» میکشیدند؛ درکل خیلی دانشجوهای محجوبی بودند!
حاج آقا محمدیان رئیس نهاد رهبری طلایه دار مسئولانی بود که وارد بیت شدند. همین حضور نشان از این داشت که به لحظه دیدار نزدیک شدهایم و شعار «ای پسر فاطمه منتظر تو هستیم» قوت گرفت. دانشجویان حاضر در جایگاه با ورود آقا انقدر ذوق زده شده بودند که کل جمعیتی که با فشار زیاد نشسته بودند، در حالت ایستاده توانستند در 20درصد از همان فضای قبلی و در سمت جلوی جایگاه متمرکز شوند!
و سرودمان را در بین اشک شوق دوستان خواندیم:
رهبرا در راه قرآن/ عاشق پا در رکابیم
دل به امید تو داریم/ جان نثار انقلابیم
اولین برنامه قرائت آیاتی از قرآن کریم بود که قاری قرآن با گرفتن چفیه آقا، پس از سال ها نماینده بسیج دانشجویی را شدیدا غافلگیر کرد. معمولا چفیه آقا را همان سخنران اول که غالبا نماینده بسیج دانشجویی است، تصاحب میکرد اما اینبار حضرت قاری همان اول خیال نمایندگان تشکلها را راحت کرد و چفیه آقا را گرفت! از طرف دیگر بچه های انجمن مستقل هم که سال هاست امیدی به تصاحب چفیه آقا ندارند، خودشان دو سه تا چفیه آورده بودند تا رهبری آنها را تبرک کند.
اولین تکبیر را نماینده بسیج دانشجویی با بیان این جمله از دانشجویان گرفت: «از این که قوه قضائیه قاطعیت لبریز خویش را در قلع و قمع سایتها و وبلاگها، فعالین دانشجویی و تشکلهای آنان به کار میبرد ابراز تأسف شدید میکنیم.» و پس از آن موج انتقادات سایر تشکلها به دستگاه قضا و برخوردی که با دانشجویان صورت گرفته ادامه پیدا کرد؛ رهبری نیز در جواب فرمودند که نظر ایشان هم برخورد تند و خشن با دانشجویان نیست.
انتقاد به سیاستهای فرهنگی صداو سیما نیز از جمله مواردی بود که در صحبت دانشجویان چند بار تکرار شد. رهبری هم فرمودند ایراداتی که دانشجویان وارد کردند، ایرادات ایشان هم هست.
یکی از دانشجویان از نظام ارزش سنجی اساتید و دانشجویان بر حسب مقالات ISI انتقاد کرد و به اهمیت بکار گیری علم در صنعت اشاره کرد و از جمع پرسید: شهید تهرانی مقدم چند مقالهISI داشت؟
حسن اصلی صحبتهای دانشجویان در صراحت آنها است و دانشجویان در این دیدار خیلی راحت و رک از رئیس مجمع تشخیص مصلحت نظام، رئیس قوه قضائیه، رئیس قوه مقننه، شهردار تهران و... و حتی از رسانه های منستب به برخی از آنان انتقاد کردند. در همین خصوص یکی از دانشجویان گفت: «چرا قانون زمانی که سایت نزدیک به ریاست مجلس، مقاله قیاس نظام مقدس اسلامی با نظام شاهنشاهی را پوشش داد سکوت کرد؟ ولی در مقابل، دانشجویان حزب اللهی منتقد که از سر دغدغه انتقادهایی را نسبت به عملکرد برخی مسئولین ولو با درجهای از اشتباهات لفظی عنوان میکنند، به حبس و جرائم نقدی سنگین محکوم میشوند.»
دومین تکبیر را نماینده بچههای انجمن مستقل از جمعیت گرفت و گفت: «نزدیک است روزی که ملت مسلمان عربستان نیز کاخهای آلسعود، این سگ پاسبان اسرائیل و قاتل مردم بحرین، یمن و سوریه را بر سر آنان خراب کند و طومار کانون فتنه یعنی خائنالحرمین را در هم بپیچند.»
مرآتی خبرنگار صدا و سیما هم در جمع دانشجویان آمده بود و پشت پرده تریبون سخنرانی دانشجویان، اتاق بازجویی خودش را علم کرده بود و از دانشجویان بلافاصله بعد از قرائت متنشان مقابل رهبری، مقابل دوربین خودش بازخواست میکرد.
وسط صحبت دانشجویان بود که میثم مطیعی مداح مورد علاقه این روزهای دانشجویان هم به جمع رفقا اضافه شد که البته خود او هم دانشجوی دکترا است، با حضور او کلی ذوق کردیم که احتمالا قرار است فیضی اساسی ببریم ولی در آخر انقدر وقت کم بود که نشد از صدای آقا میثم استفاده کنیم.
«ما دانشجویان مدتها است که دندان لق ارتباط با امریکا را کشیدهایم و اعلام میداریم که در دهان کسانی خواهیم زد که بخواهند به بهانه مذاکره با آمریکا خط مقاومت را تضعیف کنند.»؛ با بیان این جمله، تکبیر بعدی را هم بچههای مستقل تور کردن!
صدای چند نوزاد هم گهگاه وسط صحبت دوستان دانشجو بلند میشد. به نظر میرسید قصد دارند در حرکتی نمادین نشان دهند که فعالان آینده جنبش دانشجویی از الان که در گهوارهها هستند، آماده سخنرانی مقابل آقا هستند!
یکی از دانشجویان بحث فشار بر دانشگاهها را مطرح کرد و آقا اینطور فرمودند که موضع فشار را مشخص کنید و بگویید که فشار از کجا به شما وارد میشود تا ما با آن فشار... و رهبری با لفظ «فشار» انقدر بطرز زیرکانهای بازی کردند که درآخر ترک لبهای خشک و روزه دار بچهها با خنده شکافت.
تقریبا همه سخنرانیها انتقادی بود اما یکی از سخنرانها که کلا روی اسم تشکیلاتش هم از جانب عدهای حساسیتهایی وجود دارد، انتقادات صریحی در خصوص پرونده کهریزک و حذف جنسیتی در دانشگاهها مطرح کرد که معلوم نبود چرا بعد از تمام شدن صحبتهایش برخی شعار «ای رهبر آزاده، آماده ایم آماده» را سر دادند که اتفاقا عده قلیلی هم بودند و برای همین شعارشان نگرفت، اما در کل طرح این شعار در آنموقع اصلا جایی نداشت و جالب است که آقا نیز در سخنانشان بر شرح صدر سیاسی دانشجویان تاکید کردند.
فوتبالیستها هم از موج انتقادات دانشجویان در امان نماندند و یکی از دانشجویان گفت: « چرا باید مجموع دستمزد سالیانه اعضای یکی از تیمهای لیگ برتر با مجموع حقوق سالیانه اساتید دانشگاه صنعتی امیرکبیر برابری کند؟ آیا این بی عدالتی و اسراف در بیت المال نیست؟»
صحبتهای آقا در خصوص «احساسات» و احساسی بودن جوانها اول همه را خنداند و البته در ادامه خیلیها را هم شرمنده کرد. آقا فرمودند این نباشد که اگر کسی حرف مخالفی زد بروید «دهنش رو ...»؛ و حسینیه امام خمینی(ره) غرق در خنده بچهها شد! رهبری در ادامه و در خصوص تسخیر سفارت انگلیس، احساس دانشجویان را مثبت تلقی کردند ولی عملی که انجام شد و ورود به داخل سفارت را کاری اشتباه تلقی کردند. اینجا بود که عدهای از بچهها «آخ» کوتاهی گفتند و عدهای هم سر به زیر انداخته بودند و البته یه عده هم برای رفقایشان کری میخواندند که «دیدی آقا مخالف بود؟!».
نماز که تمام شد به سمت سفره افطار چند رنگ و تجملاتی رهبری رفتیم؛ پنیر، خرما، ماست، سبزی و لوبیاپلو کل چیزهایی بود که در سفره چیده شده بود! آقا هم آمدند در سفره اول و میان دانشجویان نشستند.
همان ابتدا یکی از آقایان دست بچهاش را گرفت و پیش آقا برد. رهبری هم لقمهای را تبرکا در دهان کودک گذاشتند، و چه خنده نمکینی تحویل آقا داد!
قدری که از افطار بچهها گذاشت کم کم دستها به نشانه اجازه از رهبری بالا رفت، چند نفری هم خدمت آقا مشرف شدند. خودم را به سفره اول رساندم و در فاصله حدود 3 متری از آقا و پشت حلقه محافظان ایستادم. رکورد قبلیام مربوط میشد به مراسم 14 خرداد امسال که حدود 7متر با آقا فاصله داشتم اما اینبار خیلی خوب پیشروی کرده بودم! همانجا دقایقی فقط خیره ماندم به رهبرم و سیر می کردم عزت و عظمتاش را.
در یک مورد، برخورد آقا با دانشجویی که برای حضور اجازه گرفته بود را دیدم و قند در دلم آب شد! حضرت آقا چشمک شیرینی به او زدند و سرشان را به نشانه تایید حضور پایین انداختند.
کمکم دانشجویان زیادی سمت سفره اول آمده بودند و دیگر کار برای محافظان سخت شده بود. با برخاستن آقا خودم را نزدیک کردم تا بتوانم از سفرهشان چیزی را تبرکا بردارم ولی گویا فقط یکنفر را مامور کرده بودند که سفره آقا را قبل از هجوم دانشجویان جمع کند و ببرد؛ خوش بحال آن بچه که هم آقا را از نزدیک دید و هم لقمهای از دست رهبری تناول کرد، ماکه بی توفیق بودیم.
لحظات آخر حضور دانشجویان در حسینیه امام خمینی(ره) هم دیدنی بود و هرکس به نحوی چیزی را برای تبرک از سفره بر میداشت. زمانی که مسئولان داشتند سفره را جمع میکردند، کنار یکی از رفقایی بودم که فلاکس بر دست مرتبا برای خودش چایی میریخت. فلاکسها را که آمدند جمع کنند، گفت:«نمی دهم آقا، میخوام فلاکس چایی را تبرکا با خودم ببرم!» البته در آخر به بردن چند دانه خرما برای تبرک رضایت داد.
نشسته بودم و با دوستان دیگر تشکلها خوش و بش میکردم. بسیاری از همسفران عمره دانشجوییام را هم پیدا کردم و شروع کردیم به بازخوانی خاطراتمان و چقدر خندیدیم! هیچکس ما را مجبور نمیکرد که حسینیه را ترک کنیم و برای ما چه جایی بهتر از آنجا بود؟
امن ترین جا برای من حسینیه ایست که با همان موکتهای آبی و سادهاش طعنه به قلعههای خیبر گونه میزند و چه کسی بهتر از «علی» می تواند دلهای مستکبران را به لرزه اندازد؟
عشقنامهام تمام شد اما عشقی که الهی باشد، حکما پایدار است... و ما توفیقی الا باالله
زیرپستی:
این مطلب را برای دوستانم در خبرنامه دانشجویان ایران نوشتم.