فکر دو امتحان (مجموعا5واحد!) در یک روز و آن هم درست در هفته بعد، خیلی دل و دماغی برای حاشیه نوشتن از 23امین مراسم سالگرد ارتحال امام را برایم نگذاشته و البته امسال خیلی هم درگیر حواشی نبودم و بیشتر نگاه می کردم رهبرم را از فاصله قریب به 8،7 متری و چقدر هم مزه داد!

بازهم شروع صحبت های سیدحسن مصطفوی همراه شد با شعارهای لاینقطع مردم که «این همه لشگر آمده به عشق رهبر آمده» ، «ما اهل کوفه نیستیم علی تنها بماند» و ...که درس عبرتی است برای همه خواص تا بدانند ملت ایران حافظه تاریخی قوی ای دارد و به این زودی ها از گناه خواص نمی گذرد؛هرچند که عده ای در انتخابات مجلسی که گذشت سعی بر اغماض حداکثری نسبت به همه مقصرین و ساکتین فتنه داشتند و البته با ریاست لاریجانی و نایب رئیسی باهنر نتیجه «سامانه وحدت اصولگرایان» را دیدند اما همانطور که عرض کردم این بصیرت مختص ملت ایران است چراکه در انتخابش نه «قدرت» دخیل است و نه «ثروت».

اواخر صحبت های سیدحسن بود که صدای ملت هم کمی از رمق افتاده بود و همین باعث شد تا حسن آقا اعتماد به نفس کاذبی پیدا کند و بگوید:«خب حالا من چندتا دعا می کنم و شما آمین بگید» و مردم هم انگار شرمنده شدند از این فرصتی که دست نوه امام داده اند و به جای آمین گفتن، فریاد می زدن:«مرگ بر ضد ولایت فقیه».

یاد گفت و گوی حضرت ابراهیم افتادم با شیطان که ابلیس به محضرش رسید و گفت :«بگو لااله الا الله»،حضرت هم فرمودند:«نمی گویم!». شیطان گفت من که حرف بدی نمی زنم،می گویم هیچ خدایی جز «الله» نیست، پس چرا نمی گویی؟ حضرت ابراهیم هم می گوید که چون «تو» می گویی بگو،نمی گویم!

پس از صحبت های سید حسن،نوبت به ابراز احساسات امام و امت رسید و حضرت آقا وارد شدند.

جهت ثبت حضور و غیاب بعضی ها، نگاهی انداختم به جایگاه مسئولان سترگ(!) که تا لحظه ورود آقا خالی مانده بود و با ورود آقا به این ترتیب پر شد: سید علی و سید یاسر خمینی،هاشمی رفسنجانی،آیت الله هاشمی شاهرودی،احمدی نژاد،اخوان لاریجانی و سید حسن.

شاید دیدن این همه عشق ملت به امام امت برای عده ای که در بزنگاه های انقلاب برای زعیم نامه بدون سلام می نویسند خیلی سنگین باشد و احتمالا گیرکردن عبا در زیر پایشان و سکندری خوردنشان بی ارتباط با همان عدم درک رابطه عاطفی امام و امت نیست.

کودکی کنارم نشسته بود و هرجا در صحبت های رهبری تکبیری گفته می شد،چیزهایی می گفت که حکما شرح آن دو سه روزی اعمال قانون در پی دارد و لذا از ذکر آن پرهیز می کنم فقط همین را بگویم که اواخر برنامه پدرش هم ظرفیت این همه روحیه انقلابی کودکش را نداشت و به او پرید که: «حالا درسته که در فتنه غلطی کردند و چیزی را اضافه بر سازمان تناول کردند،اما دیگر شعارهای تو خیلی..!»

صحبت های آقا که تمام شد مسئولین هم سریع موقعیت را ترک کردند که یک وقت خدای ناکرده مجبور به پاسخگویی در برابر رسانه ها و افکار عمومی نشوند و اصلا گور پدر رسانه ها، گیریم که بدبختی خواست عرض حاجتی کند!

تقریبا همه مسئولین رفته بودند و یک نفر مانده بود کنار داربست جایگاه ویژه مسئولین(1) و جایگاه(2) که حرف مردم را بشنود و آن هم سعید جلیلی بود که با «فتح» بغداد و «عزت»آفرینی هایش در مذاکرات با 1+5، قلوب پاک بسیاری را هم فتح کرده بود.

تاجایی که می توانستم و البته اجازه می دادن خودم را سریع به پشت جایگاه رساندم تا بالاخره اگر شد مقام مسئولی را ببینم و چند سوال ناقابل مهمانش کنم اما...

ملحفه  سفیدی بر صندلی آقا کشیدند و آن را در صندوق عقب گذاشتند؛ میز عسلی شان هم روی پای پیرمردی بود در صندلی عقب تویوتا.