نان بربری، فلافل کنجدی و مسئله ثروتمندی
یکی از اهالی محل را در مسیر هیئت دیدم که ترک موتور وسپایش قریب 20 نان بربری بار زده بود. پیش خودم گفتم کاش به همان هیئتی برود که من هم میروم؛ همین هم شد! رسیدم و دیدم بساط شیرکاکائو، خرمای عسلی و نان بربری داغ به راه است.
زیارت عاشورا هنوز شروع نشده بود. تکهای نان برداشتم و بیرون رفتم. کنار کلمن آب سرد ایستادم و مشغول خوردن شدم.
دو پسر دبستانی که با سر و صدا بیرون میآمدند را زیر نظر گرفتم. معلوم بود حسابی از تعطیلات خوشحالند و حسن استفاده را از گردش میان کوچه پس کوچهها کردهاند. درباره نوجوان دیگری صحبت میکردند. یکی که لاغر تر بود میگفت: «پسر مظلوم و خوبی است»؛ دیگری که تپل بود و کمی هم انگار دچار پیرغلامی زودرس شده بود(!)، گفت: «نه؛ خیلی پسر بدیه. انقدر پول دارن که نگو! باباش فرش فروشه»
بعد آهی کشید و دوباره گفت:«روزی 3 تا فلافل میخوره لامصٌب[همان لامذهب!]...»
وقتی همسن آنها بودم هنوز فلافل باب نشده بود اما کمی بعد خاطرم هست که اولین ساندویچ آن را در سنین راهنمایی و آن هم به قیمت 150 تومان خوردم. آنروزها خوردن فلافل نماد بیخیالی به بهداشت غذا، ریسک پذیری عالی، ظرفیت بالای معده برای هضم آت و آشغال و خیلی چیزهای خوشکلاس دیگر بود، اما هرچه بود نماد "پولدار بودن" نبود؛ حتی آن وقتی که با یکی از رفقا به "دولت آباد" میرفتیم و در مهد فلافل طهران، 50 قرص فلافل کنجدی خالی میخوردیم و خفه میشدیم!
اما پسر چاقی که امشب دیدمش معیارهایی داشت متفاوت از آنچه با مشابه آن در سالهای گذشته لااقل در خودم دیده بودم.
وقتی بند کفشش باز شد، رفیقش را مجبور کرد تا آن را ببندد. حتما دولا شدن با آن شکم بزرگ که دهان دکمه آخر پیراهنش را تا انتها باز کرده بود برایش سخت بود.
دستم را زیر کلمن آب سرد گرفتم تا اثرات باقی مانده از خرمای نوچ عسلی را که با زبان زدن مرتفع نشده بود پاک کنم. پشت سرم همان دو پسر جلوی نوجوان سوم را گرفتند. پسر چاق از او پرسید: «مگه شماها پولدار نیستید؟!»
پسر هم متکبرانه سرش را تکانی داد، نیشخندی زد و بقیه شیرکاکائویش را هورت کشید و با ناز مسخرهای به طرف انتهای کوچه رفت.
به این فکر میکردم که آیا پولدار بودن چیز بدیست؟ خیلیها را میشناسم که پولدارند ولی گدا صفتند و انگار هیچ ندارند، که بنظرم واقعا هیچ ندارند. اما در عوض عدهای هم هستند که مایهای ندارند ولی آبرویی دارند و از آن خرج میکنند و وقتی آنها را میبینی انگار میکنی ثروتمندترین انسانهای روی زمیناند! از این آدمهایی که دلشان خیلی دریایی است بشدت خوشم میآید و حتی درستتر آن است که بگویم مریدشان هستم، شاید همان نوجوان لاغر که دوباره مشغول بستن بند کفش رفیق خرفتش بود، یکی از آنها باشد. او هم مثل خیلیهای دیگر آبرویی دارد که قابل قیاس با ثروت آن نوجوان نیست، لااقل میدانم پدرش یکی از خادمین و بزرگان هیئت بزرگی است که میروم؛ اما مسئله اینجاست که آیا پسر بچهی نحیف داستان هم این را میفهمد؟
زیارت عاشورا شروع شد؛ و روضه هم.
التماس دعا
