قلاده های طلا

یه پیشنهاد برای کسایی که هنوز «قلاده های طلا»رو ندیدن:
بنظرم می خواید صبر کنید تا حضرات روشنفکر عرصه سینما،سی دی این فیلم رو هم طی اقدامی در چارچوب قوانین متمدنانه شون از روی پرده ضبط کنند و به بازار عرضه کنند!


واقعا جای تاسف داره؛هنوز هم به شکایت دهنمکی برای کپی رایت اخراجی ها(1تا3) رسیدگی نشده!!!


مطمئنا سی دی قلاده ها هم با مدیریت دوستان روشنفکر سینمای کشور مخصوصا عزیزان داغدیده خانه منحله سینما،همین روزها و در زمان اکران این فیلم به بازار عرضه میشه.

 


زیرپستی:

تو قطعه ای که بهنام صفوی برای آلبوم «دلصدا» خونده،به اون آژیر آمبولانس که اولش پخش میشه و سریع فید میشه دقت کردید؟! دیوونه م کرده واقعا!

زیباترین عشقی که خواندم...

اصلا آدم خسیسی شده این محسن،کتابش را نمی داد! می گفتم برادر من، بده تا فردا می خونم و برات میارم ولی زیر بار نمی رفت؛ تا اینکه یواشکی و سر کلاس از تو کیفش برداشتم! بعد از کلاس گفت شرط داره،گفتم چه شرطی؟ گفت باید خلاصه ش رو برای چهارشنبه بازار کتاب خبرنامه بنویسی. قیمت پشت جلد کتاب رو نگاه کردم و دیدم که چیز زیادی نبود و همه ش 1400 تومانه.کتاب رو گذاشتم داخل کیفش و خداحافظی کردم.

«حالا چرا ناراحت می شی؟!»، گفتم که به شرطش نمی ارزه،میرم می خرم! گفت «بیا بابا،بردار ببر!»

بنظرم الان دیگه باید از خود کتاب بگم ولی واقعا نمی تونم.کتاب فوق العاده عجیبی بود،اولش به شیرینی یک عشق زیبا باید فقط لبخند می زدی و در آخرهم چشمانت می بایست که به دوام همان عشق زیبا لبخندی شور می زد!

کتاب «اینک شوکران1»روایت زندگی شهید منوچهر مدق است از زبان همسر شهید بزرگوار؛ تا بحال روایتی به این شیرینی و دلنشینی نخوانده بودم.کتاب که تمام شد اصلا حال و حوصله رفتن تو شلوغی ها رو نداشتم و از محل کارم تا نزدیکی های ولیعصر فقط قدم می زدم.

اولین آشنایی منوچهر و فرشته(همسر شهید) از قبل از انقلاب و در زمانی بوده که در یک تظاهرات،نیروهای شاه به مردم حمله می کنند و روسری از سر فرشته می کشند.دراینجا منوچهر با یک موتور سیکلت می آید و آرنج فرشته را می گیرد و او را سوار بر موتور خود می کند تا از دست مامورین نجاتش دهد ؛و بعدا هم کاشف بعمل می آید که این دو همسایه خانه هم هستند!

قصه بعد از جنگ و سختی های زندگی این دو داستان عجیبی دارد؛منوچهر در کربلای پنج شیمیایی می شود و فرشته می ماند و پرستاری از عشقش و تربیت علی و هدی...

متن زیر قسمتی از ابتدای کتاب است:

ما فرار کردیم. چند نفر دنبالمان کردند. چادر و روسری را از سر من کشیدند و با باتوم می زدند به کمرم. یک لحظه موتورسواری که از آنجا رد می شد، دستم را از آرنج گرفت و من را کشید روی موتورش... . چند کوچه آن طرفتر نگه داشت. لباسم از اعلامیه باد کرده بود و یک طرفش از شلوارم زده بود بیرون. پرسید:"اعلامیه داری؟"، گفتم:"آره"، گفت:"عضو کدام گروهی؟"، گفتم:"گروه چیه؟ اینها اعلامیه ی امامند." کلاهش را بالا زد. تو اعلامیه ی امام پخش میکنی؟ به م برخورد. مگر من چه م بود؟... .

گفت:"وقتی حرفهای امام روی خودت اثر نداشته، چرا اینکار را میکنی؟ این وضع است آمده ای تظاهرات؟"... . من به خودم نگاه کردم. چیزی سرم نبود. خب، آن موقع که عیب نبود. تازه عرف بود...

دستش را دراز کرد و اعلامیه ها را خواست. به ش ندادم. گاز موتور را گرفت و گفت: "الان می برم تحویلت می دهم."؛ از ترس اعلامیه ها را دادم دستش. یکیش را داد به خودم. گفت:"برو بخوان، هر وقت فهمیدی توی اینها چی نوشته، بیا دنبال این کارها." نتوانستم ساکت بمانم تا او هرچه دلش می خواهد بگوید. گفتم: "شما که پیرو خط امامید، امام به شما نگفته زود قضاوت نکنید؟ اول ببینید موضوع چیه، بعد این حرفها را بزنید. من، هم چادر داشتم هم روسری، آنها از سرم کشیدند."، گفت: "راست می گویی؟"، گفتم:"دروغم چیه؟ اصلا شما کی هستید که من به شما دروغ بگویم؟"...

با دو سه تا موتورسوار دیگر رفت همانجا که من درگیر شده بودم. حساب دو سه تا از مامورها را رسیدند و شیشه ی ماشینشان را خرد کردند. بعد او چادر و روسریم را که همان گوشه افتاده بود را برداشت و برگشت... . اعلامیه ها را گرفت و گفت:"این راهی که می آیی خطرناک است. مواظب خودت باش خانم کوچولو..." و رفت.

"خانم کوچولو!" بعد آن همه رجزخوانی تازه به او گفته بود خانم کوچولو. به دختر نازپرورده ای که کسی به ش نمی گفت بالای چشمش ابروست. چادرش را تکاند و گره روسریش را محکم کرد. نمی دانست چرا، ولی از او خوشش آمده بود...

دعوای شما اصلا مهم نیست،لطفا پیگیر مطالبات مردم باشید!

فقط محدود به این چند هفته ی قبل از انتخابات نمی شود؛فضای سیاسی کشور را می گویم!

از رانندگان اتوبوس و تاکسی گرفته تا مردمی که در شلوغی مترو آبلمبو می شوند،همگی تحلیل سیاسی دارند و شاید از همه جالب تر تحلیل همان پیرمردهای عصا بدست اتوبوس باشد که بالکل زیرآب همه چیز را می زنند اما بازهم ثابت می کنند که آدم سیاست اند.

رانندگان تاکسی هم همینطور هستند! هروقت موزیکی که داخل تاکسی پخش می شود برای شما دلچسب نیست فقط کافی است به یک چاله نه حتی عمیق خیابان گیر بدهید و زیر لب «نچ» ای بگویید و یا مثلا بگویید که «با این خیابوناشون..!»؛ اکنون راننده گرامی با شما هم حسی پیدا می کند و بخاطر یک چاله کوچک که در کنار یک خیابان فرعی قرار گرفته است،از صدر تا ذیل ملکت را می شوید و کنار می گذارد! اما همین هم برای ما ارزشمند است و شاید هیچ کشوری را نتوانید پیدا کنید که انقدر مردمش سیاسی باشند و همین امر برای اثبات مردمی بودن انقلاب و بتبع آن مشارکت مردم در نظام سیاسی کشور کافی است و این یعنی دغدغه مندی یک ملت که فوق العاده با ارزش است.

در سیاسی بودن مردم ما که شکی نیست، اما سیاسیون ما هم مردمی هستند؟ شاید مهمترین تغییری که طی چند سال اخیر در رابطه مردم و جریان های سیاسی رخ داده است همین باشد که دیروز سیاسون جلوی مردم حرکت می کردند و مردم پشت سر آن ها،اما امروز مردم هستند که به سیاسیون فرمان می دهند که به کدام سمت بروند و الا کسی نمی ماند برای یاری آن رجل باصطلاح سیاسی تکرو.مهمترین شاهد مثال این امر هم می تواند تغییر مدیریت دانشگاه آزاد باشد که انتقاد دانشجویان و تبیین شاخص ها بالاخره توانست مدیری با پشتوانه بسیار محکم را پس از سی سال زمین بزند.

اما در فضای امروز جریان ها و جبهه ها و درگیری هایشان تنها چیزی که دیده نمی شود مطالبات مردم است که بد نیست از این آقایان بپرسیم:ببخشید شما قرار است که نماینده چه کسانی در مجلس باشید؟! اگر قرار است نماینده مردم باشید پس لااقل برای دلخوشی آن ها هم که شده میان دعوا هایتان بر سر لیست ها و اشخاص،وقتی را نیز برای مردم صرف کنید که خدای ناکرده انگ قدرت طلبی بهتان نچسبد!

اگر هدف تحق مطالبات مردم است،پس از این کلام دکتر زاکانی (رئیس ستاد انتخاباتی جبهه متحد اصولگرایان) چه برداشتی می شود که در پاسخ به سوال دانشجویان مبنی بر علت حضور نماینده دکتر لاریجانی و قالیباف در ساختار 8+7 ؛می گوید:«ول کنید دیگر؛این ها فقط یک نفر از ما 13 (2-8+7=13)نفر هستند!» آیا مردم حق ندارند که در این منازعات، به تقوای سیاسی عده ای شک کنند؟ اصلا پیگیری مطالبات مردم پیشکش، ولی لااقل به فکر آخرت خود باشید. قطعا نمایندگان مردم در مجلس شورای اسلامی افرادی نخواهند بود که پای قدرت طلبی خود،آرمانخواهی انقلابی را ذبح می کنند و امر را بین «ائتلاف سیاسی» و «وحدت» برای مردم مشتبه کنند که انصافا مردم همه این ها را می فهمند! خیلی راحت بگویید که ما برای «پیروزی» در انتخابات به این ساختار رسیده ایم و خواهشا از رهبری مایه نگذارید که مثلا ثانیه به ثانیه بگویید«آقا فرمودند که اغماض کنید»؛اغماض در چه مورد؟ درخصوص گذشتن از متحیرین و ساکتین فتنه88؟ چه اعتباری به امثال شماست وقتی امروز می گویید که مردم بین «صالح و اصلح» انتخاب کنند،فردا هم نگویید که بین «فاسد و افسد» انتخاب کنند؟!

درست این است که «وحدت» را بصورت وحدت سیاسیون و مردم تعریف کنیم و در این صورت، برفرض که عده ای از سیاسیون بخواهند با عَلم «اغماض» از گناه ساکتین فتنه بگذرند،اما مردم هم آن ها را عفو کرده اند؟ پس اینجا تکلیف «وحدت» را برای ما روشن کنید که وقتی عده ای با موکلان خود هم وحدت ندارند پس چطور می توانند از حقوق آن ها دفاع کنند و پیگیر مطالبات آن ها در مجلس باشند؟ اگر «اغماض» را از رهبری شنیده اید پس این کلام ایشان را نیز مد نظر خود قرار دهید که فرمودند: «انتخابات باید رقابتی باشد.»

برادران کاندیدا! لطف بفرمایید و «وحدت» با مردم را اصل قرار دهید و دنبال وحدت با این جبهه و آن جریان نباشید؛اما هروقت که با مردم وحدت کردید،لطف کنید و بگویید که برایشان چه برنامه ای دارید؟ برای آموزش کشور،بهداشت کشور،فرهنگ کشور و برای معیشت مردم چه برنامه ای دارید؟ مشکلات مردم با «وحدت» حضرات حل نمی شود و البته پس از پیروزی در انتخابات نیز، صف کشیدن مقابل کمیسیون های امنیت ملی و قضایی تا وقتی که کمیسیون های آموزش،اجتماعی، فرهنگی و ...خالی باشد دردی از مردم دوا نمی کند. اصلا بهتر است از کاندیداهای مجلس شورای اسلامی بپرسیم که پس از پیروزی قصد دارید در کدام کمیسیون فعالیت کنید و چه برنامه ای برای مردم دارید؟

شاید اگر از یکی از کاندیداهای شهرستان های اطراف بپرسیم که شما برای مردم چه برنامه ای داری؟ بگوید که مثلا می خواهم فلان روستا را آسفالت کنم ، پل روی فلان رودخانه را مرمت کنم،به فلان شهرستان لوله کشی گاز انجام دهم و ...ایکاش یکی پیدا شود به اینگونه افراد بگوید که: اشتباه گرفتی اخوی! شما باید به شهرداری مراجعه کنی و در آنجا برای تصدی مقامات دست و پا بزنی؛اینجا که می خواهی بروی اسمش مجلس شورای اسلامی است و جای تصویب قانون برای آسفالت کردن کوچه بچه محل های سابقتان نیست! مجلس جای نه گفتن به کانون های قدرت و ثروت است،مجلس جای نه گفتن به جاسبی و وکیل الجاسبی ها است. مجلس جای آن نیست که چهار سال بنشینی و حتی یک نطق هم در سابقه ات نداشته باشی،مجلس جای پاگذاشتن بروی نفس در مقابل وسوسه «عباسپور» ها است،مجلس جای تصویب قانون وقف دانشگاه آزاد و رقم زدن بزرگترین دزدی قرن نیست،مجلس یعنی استقلال و نه اینکه آدم فلان نماینده باشی که ادعا می کند «نبض مجلس»در دست اوست و اصلا مجلس یعنی دست گذاشتن بروی نبض جامعه که مبادا نامنظم باشد و فرهنگ و معیشت مردم یکی درمیان بزند که اگر بود وظیفه توست که آن را منظم کنی و البته بد نیست بگذاری دستی بروی نبض خودت هم بگذارند و اجازه ندهی که «طرح نظارت بر نمایندگان مجلس» یکسال در راهروهای مجلس خاک بخورد!

آقایان کاندیدا! این ها حرف های همان راننده تاکسی ای بود که به بهانه چاله کوچک کف خیابان،زمین و زمان را به باد انتقاد گرفت و بد نیست بدانید که او «حق» می گوید و دعواها و قدرت طلبی های شما برای او زجرآور است.



زیرپستی:

1-عکس فوق همان اینفوگرافی است که وعده داده بودم؛برای دیدن تصویر بزرگتر روی آن کلیک کنید.