اصلا آدم خسیسی شده این محسن،کتابش را نمی داد! می گفتم برادر من، بده تا فردا می خونم و برات میارم ولی زیر بار نمی رفت؛ تا اینکه یواشکی و سر کلاس از تو کیفش برداشتم! بعد از کلاس گفت شرط داره،گفتم چه شرطی؟ گفت باید خلاصه ش رو برای چهارشنبه بازار کتاب خبرنامه بنویسی. قیمت پشت جلد کتاب رو نگاه کردم و دیدم که چیز زیادی نبود و همه ش 1400 تومانه.کتاب رو گذاشتم داخل کیفش و خداحافظی کردم.
«حالا چرا ناراحت می شی؟!»، گفتم که به شرطش نمی ارزه،میرم می خرم! گفت «بیا بابا،بردار ببر!»
بنظرم الان دیگه باید از خود کتاب بگم ولی واقعا نمی تونم.کتاب فوق العاده عجیبی بود،اولش به شیرینی یک عشق زیبا باید فقط لبخند می زدی و در آخرهم چشمانت می بایست که به دوام همان عشق زیبا لبخندی شور می زد!
کتاب «اینک شوکران1»روایت زندگی شهید منوچهر مدق است از زبان همسر شهید بزرگوار؛ تا بحال روایتی به این شیرینی و دلنشینی نخوانده بودم.کتاب که تمام شد اصلا حال و حوصله رفتن تو شلوغی ها رو نداشتم و از محل کارم تا نزدیکی های ولیعصر فقط قدم می زدم.
اولین آشنایی منوچهر و فرشته(همسر شهید) از قبل از انقلاب و در زمانی بوده که در یک تظاهرات،نیروهای شاه به مردم حمله می کنند و روسری از سر فرشته می کشند.دراینجا منوچهر با یک موتور سیکلت می آید و آرنج فرشته را می گیرد و او را سوار بر موتور خود می کند تا از دست مامورین نجاتش دهد ؛و بعدا هم کاشف بعمل می آید که این دو همسایه خانه هم هستند!
قصه بعد از جنگ و سختی های زندگی این دو داستان عجیبی دارد؛منوچهر در کربلای پنج شیمیایی می شود و فرشته می ماند و پرستاری از عشقش و تربیت علی و هدی...
متن زیر قسمتی از ابتدای کتاب است:
ما فرار کردیم. چند نفر دنبالمان کردند. چادر و روسری را از سر من کشیدند و با باتوم می زدند به کمرم. یک لحظه موتورسواری که از آنجا رد می شد، دستم را از آرنج گرفت و من را کشید روی موتورش... . چند کوچه آن طرفتر نگه داشت. لباسم از اعلامیه باد کرده بود و یک طرفش از شلوارم زده بود بیرون. پرسید:"اعلامیه داری؟"، گفتم:"آره"، گفت:"عضو کدام گروهی؟"، گفتم:"گروه چیه؟ اینها اعلامیه ی امامند." کلاهش را بالا زد. تو اعلامیه ی امام پخش میکنی؟ به م برخورد. مگر من چه م بود؟... .
گفت:"وقتی حرفهای امام روی خودت اثر نداشته، چرا اینکار را میکنی؟ این وضع است آمده ای تظاهرات؟"... . من به خودم نگاه کردم. چیزی سرم نبود. خب، آن موقع که عیب نبود. تازه عرف بود...
دستش را دراز کرد و اعلامیه ها را خواست. به ش ندادم. گاز موتور را گرفت و گفت: "الان می برم تحویلت می دهم."؛ از ترس اعلامیه ها را دادم دستش. یکیش را داد به خودم. گفت:"برو بخوان، هر وقت فهمیدی توی اینها چی نوشته، بیا دنبال این کارها." نتوانستم ساکت بمانم تا او هرچه دلش می خواهد بگوید. گفتم: "شما که پیرو خط امامید، امام به شما نگفته زود قضاوت نکنید؟ اول ببینید موضوع چیه، بعد این حرفها را بزنید. من، هم چادر داشتم هم روسری، آنها از سرم کشیدند."، گفت: "راست می گویی؟"، گفتم:"دروغم چیه؟ اصلا شما کی هستید که من به شما دروغ بگویم؟"...
با دو سه تا موتورسوار دیگر رفت همانجا که من درگیر شده بودم. حساب دو سه تا از مامورها را رسیدند و شیشه ی ماشینشان را خرد کردند. بعد او چادر و روسریم را که همان گوشه افتاده بود را برداشت و برگشت... . اعلامیه ها را گرفت و گفت:"این راهی که می آیی خطرناک است. مواظب خودت باش خانم کوچولو..." و رفت.
"خانم کوچولو!" بعد آن همه رجزخوانی تازه به او گفته بود خانم کوچولو. به دختر نازپرورده ای که کسی به ش نمی گفت بالای چشمش ابروست. چادرش را تکاند و گره روسریش را محکم کرد. نمی دانست چرا، ولی از او خوشش آمده بود...