اشکانه
«شب، شبی دیگر از عشق رقم میخورد که درد به سراغ سید آمد. دردِ آشنای تب که انگار آرام آرام میآمد. سید صدای پاهایش را میشنید. اشکانه دانههای گیلاس را به دهان سید میگذاشت و هستهاش را از میان لبهای او بیرون میآورد. سید گفته بود یکی در دهان من، یکی در دهان تو، و به این شرط حاضر شده بود بعد از شام سبکی که خورده بودند، میوه نیز بخورند. اشکانه صدای پای درد را نمیشنید، اما جای پای آن را در پیشانی سید میدید. هرچند تلاش سید برای مقاومت در برابر درد ادامه داشت، اما شیارهای دور چشم و روی پیشانی سید و حتی رنگباختگی نگاهش اشکانه را متوجه حضور نامیمون مهمانی کرده بود که میرفت یکی دیگر از شبهای شاعرانه آنها را در امواج خود غرق کند.»
اصلا حوصله حماقت مسئولان و چهرههای سیاسی را ندارم و حالم بهم میخورد از این گروهها و احزاب «فلان+بهمان» و بیشتر حالم بهم میخورد از این همه جریان نوزاد دم انتخاباتی! من یک رای دارم که از همین الان هم تقریبا معلوم است و لذا بیخیال دعوای آقایان هستم، فعلا دوست دارم کتاب بخوانم، همین.
هفته با برکتی بود، بعد از «داستان سیستان» و «ققنوس فاتح» حالا نوبت «اشکانه» بود که کِیفم را کوک کند. پست قبل را درباره داستان سیستان نوشتم و لابد این چند روزه در ظاهر وبلاگ هم تغییراتی حس کردهاید که متاثر از «ققنوس فاتح» است، حالا فقط اشکانه میماند.
بچهتر که بودم وقتی میپرسیدند "بهترین رمانی که خواندهای چیست؟" بلافاصله پاسخ میدادم:
-«منِ او» نوشته رضا امیرخانی
بزرگتر که شدم نظرم کمی تغییر کرد و عاشق «شطرنج با ماشین قیامت» نوشته حبیب احمدزاده شدم؛ اما امروز با خواندن «اشکانه» کلا فضای بدیع، زیبا، لطیف و شگفتانگیزی از رماننویسی را تجربه کردم.
اشکانه نوشته ابراهیم حسنبیگی است که اتفاقا اثر تقدیر شدهی نهمین دوره انتخاب کتاب سال در سال1384 هم بوده است.
شاید اگر داستان زندگی شهید بلندی را قبلا نخوانده بودم(اینک شوکران3) احساس میکردم اصل داستان اشکانه، شعار و افسانه سرایی باشد و تازه چه برسد به داستانهای فرعی آن! اصل داستان عبارت است از ازدواج یک دختر خانم با یک جوان جانباز70% که تنها سَرش توان حرکتی دارد و کل بدنش مثل یک گوشت لُخم روی تخت افتاده است، البته عشق آنها از زمانی شروع شد که هردو در یک دانشکده مشغول تحصیل بودند اما آقا پسر به جبهه میرود و...
قصه آنقدر زیبا پرداخته شده که از طرفی میشود رمان را یک اثر در حوزه ادبیات پایداری و از طرفی میشود آنرا یک اثر اجتماعی وحتی سیاسی دانست که البته هیچکدام از این جهات بر دیگری غالب هم نمیشود و اعتدال اثر به زیبایی حفظ شده است.
نگارش رمان هم قطعا مبهوتتان خواهد کرد اما بیشتر دراینباره توضیح نمیدهم چراکه آنهم بخشی از داستان است!
اولین بار این کتاب را «مصطفی» به من معرفی کرد که البته آنموقع نخواندمش، مصطفی پسر نویسنده کتاب است و بیشتر چیزهایی که معرفی میکند در حوزه خوردنیجات(!) است، انصافا همیشه هم پیشنهادهای خوبی میدهد و هیچکس از همغذا بودن با او پشیمان نمیشود. یک شب حدودا ساعت یک بامداد از حرم حضرت عبدالعظیم (علیهالسلام) بیرون آمدیم و برای اولین بار «خوشگوشت»های عمو اکبر را بهم پیشنهاد داد که ترکیب 10 سیخ آن با 30 سیخ دل و جیگر توانست شب خاطره انگیزی را با گربهی بساط عمو اکبر و منقل داغ و هوای سرد و دهان ماسیده ما رقم بزند. البته این پایان کار نبود و تنها یکونیم ساعت بعد یک پرس حلیم چرب «شهرزاد» و ...انفجار! (خدارا شکر که بخاطر من از تناول کلهپاچه پس از آن حلیم کذا صرفهنظر کرد.)
شاید خیلیها ابراهیم حسن بیگی را با رمان «قدیس» که آخرین اثر چاپ شده اوست بشناسند و خیلیها هم با «محمد(ص)» او بزرگ شدهاند. بعضی انقلابیها هم «سالهای بنفش» او را مانیفست خود میدانند و البته عدهای هم نظیر رضا امیرخانی کتاب منتشر نشده و مجوز نگرفته «عالیجناب شهردار» او را میپسندند که تاحدودی متاثر از فتنه 88 نوشته شده و نثر تیز و شریری دارد(البته خود نویسنده اعتقادی به تاثر از حوادث88 ندارد، بگذریم!).
«دختر شینا» کتاب دیگری است که میخواهم دست بگیرم و امروز آنرا از کتابستان خریدم. شنیدهام رهبری معظم تقریظیهای بر این کتاب نوشتهاند که اگر دست دوستان سودجوی سوره مهر بیافتد یقینا از آن سوءاستفاده کرده و قیمت چاپ جدید را 1.5 تا 2 برابر قیمت کنونی افزایش خواهند داد، لذا پیشنهاد میشود اگر کسی قصد خرید دارد سریعا اقدام کند!
زیرپستی:
-همانطور که میدانید سر «محسن» حسابی شلوغ شده و لذا در حوزه کتاب به او چند دست استراحت خورده است، البته تا باشد از این سرشلوغیها...انشاالله!