«دختر شینا» بسیار خواندنی است و زاویه دید آن بکلی با روایت‌هایی که از همسران شهدا خوانده‌ایم تفاوت دارد. شاید تاکنون هرچه در این حوزه خوانده‌ایم این بوده که آن شهید بزرگوار(و یا جانباز) که بوده و چقدر کرامات داشته و ارتباطات او با معبود و عبادالله چقدر زیبا و عمیق بوده است.

 دختر شینا را همسر یک شهید روایت می‌کند، مثل مجموعه‌های «نیمه پنهان ماه» و یا «اینک شوکران» اما یک تفاوت عمده وجود دارد و آن اینست که در این کتاب بیشتر از آنچه از شهید می‌خوانید، از رنج فراق او و تنهایی‌های همسرش می‌خوانید و تاثیرات جنگ تحمیلی بر محیط یک خانواده انقلابی را با تمام وجود احساس و تک تک لحظات سخت و پر اضطرابی که حضور در جبهه به خانواده رزمنده تحمیل کرده است را درک می‌کنید.

این کتاب خاطرات «قدم‌خیر محمدی کنعان» است از 9 سال عشق به «صمد(ستار) ابراهیمی هژیر» و تحمل لحظات دوری او... عشق، بهای عشق است.


همانطور که در پست قبل گفتم، شنیده شده که رهبری معظم هم تقریظیه‌ای بر این کتاب نوشته‌اند که احتمال دارد متن آن در چاپ‌های بعدی کتاب منتشر شود.

***

نزدیک بیست روزی از مجروحیت صمد می‌گذشت. یک روز صبح دیدم یونیفرمش را پوشید. ساکش را برداشت. گفتم: «کجا؟» گفت: «منطقه»

از تعجب دهانم باز مانده بود باورم نمی‌شد. دکتر حداقل برایش سه ماه استراحت نوشته بود.

گفتم: «با این اوضاع و احوال؟!»

خندید و گفت: «مگر چطوری‌ام؟! شَل شدم یا چلاق؟ امروز حالم از همیشه بهتر است.»

گفتم: «توکه حالت خوب نشده.»

لنگان لنگان رفت بالای سر بچه‌ها نشست. هر سه‌شان خواب بودند. خم شد و پیشانی‌شان را بوسید. بلند شد. عصایش را از کنار دیوار برداشت و گفت: «قدم جان! کاری نداری؟!»

زودتر از او دویدم جلوی در، دست‌هایم را باز کردم و روی چهارچوب در گذاشتم و گفتم: «نمی‌گذارم بروی.»

جلو آمد. سینه به سینه‌ام ایستاد و گفت: «این کارها چیه خجالت بکش.»

گفتم :«خجالت نمی‌کشم. محال است بگذارم بروی.»

ابروهایش در هم گره خورد: «چرا اینطور می‌کنی؟ به گمانم شیطان توی جلدت رفته. تو که اینطور نبودی.»

گریه‌ام گرفت، گفتم: «تا امروز هرچه کشیدم به خاطر تو بود؛ این همه سختی، زندگی توی این شهر بدون کمک و یار و همراه، با سه تا بچه قد و نیم‌قد. همه را بخاطر تو تحمل کردم. چون تو اینطور می‌خواستی. چون تو اینطوری راحت بودی. هروقت رفتی، هر وقت آمدی، چیزی نگفتم. اما امروز جلویت می‌ایستم، نمی‌گذارم بروی. همیشه از حق خودم و بچه‌هایم گذشتم؛ اما اینبار پای سلامتی خودت در میان است. نمی‌گذارم. از حق تو نمی‌گذرم. از حق بچه‌هایم نمی‌گذرم. بچه‌هایم بابا می‌خواهند. نمی‌گذارم سلامتی‌ات را به خطر بیندازی. اگر پایت عفونت کند، چه‌کار کنیم؟»

با خونسردی گفت: «هیچ، چه‌کار داریم بکنیم؟! قطعش می‌کنیم. می‌اندازیم دور. فدای سر امام.»

از بی تفاوتی‌اش کفری شدم. گفتم: «صمد!»

گفت: «جانم»

گفتم: «برو بنشین سر جایت، هروقت دکتر اجازه داد، من هم اجازه می‌دهم.»

تکیه‌اش را به عصایش داد و گفت: «قدم جان! این همه سال خانمی کردی، بزرگی کردی. خیلی جور من و بچه‌ها را کشیدی، ممنون. اما رفیق نیمه راه نشو. اَجرت را بی‌ثواب نکن. ببین من همان روز اولی که امام را دیدم، قسم خوردم تا آخرین قطره خون سربازش باشم و هرچه گفت بگویم چشم. حتما یادت هست؟ حالا هم امام فرمان جهاد داده و گفته جهاد کنید. از دین و کشور دفاع کنید. من هم گفته‌ام چشم. نگذار روسیاه شوم.»

گفتم: «باشد بگو چشم؛ اما هروقت حالت خوب شد.»

گفت: «قدم! به خدا حالم خوب است. تو که ندیدی چه‌طور بچه‌ها با پای قطع شده، با یک دست می‌آیند منطقه، آخ هم نمی‌گویند. من که چیزی‌ام نیست.»

گفتم: «تو اصلا خانواده‌ات را دوست نداری.»

سرش را برگرداند. چیزی نگفت. لنگان لنگان رفت گوشه هال نشست و گفت: «حق داری آنچه باید برایتان می‌کردم، نکردم. اما به خدا همیشه دوستتان داشته و دارم.»

گفتم: «نه، تو جبهه و امام را بیشتر از ما دوست داری.»

از دستم کلافه شده بود، گفت: «قدم! چرا این‌طوری شدی؟ چرا سر به سرم می‌گذاری؟!»

یک‌دفعه از دهانم پرید و گفتم: «چون دوستت دارم.»

این اولین باری بود که این حرف را می‌زدم...

دیدم سرش را گذاشت روی زانویش و های های گریه کرد. خودم هم حالم بد شد. رفتم آشپزخانه و نشستم گوشه‌ای و زار زار گریه کردم. کمی بعد لنگان لنگان آمد بالای سرم. دستش را گذاشت روی شانه‌ام. گفت: «یک عمر منتظ شنیدن این جمله بودم قدم جان. حالا چرا؟! کاش این دم آخر هم نگفته بودی. دلم را می‌لرزانی و می‌فرستی‌ام دم تیغ. من هم تو را دوست دارم. اما چه‌کنم؟ تکلیف چیز دیگری است.»

کمی مکث کرد. انگار داشت فکر می‌کرد. بین رفتن و نرفتن مانده بود. اما یکدفعه گفت: «برای دو سه ماهتان پول گذاشته‌ام روی طاقچه. کمتر غصه بخور. به بچه‌ها برس. مواظب مهدی باش. او مرد خانه است.»

گفت: «اگر واقعا دوستم داری، نگذار حرفی که به امام زده‌ام و قولی که داده‌ام، پس بگیرم. کمکم کن تا آخرین لحظه سر حرفم باشم. اگر فقط یک ذره دوستم داری، قول بده کمکم کنی.»

قول دادم و گفتم: «چشم.»


زیرپستی:

۱- سخنرانی ۱ فروردین رهبر انقلاب را بارها و بارها گوش کنید(متنش را نخوانید، فقط بشنوید صدای رهبر را!)

۲-حاجتی داشتم که بیش از ۷۰درصد آن برآورده شده، برای مابقی دعا کنید.

۳- درباره حدود ۶۰ شهید گمنامی که بتازگی و غریبانه مقابل مدفن اصحاب رسانه در بهشت زهرا(س) دفن شده‌اند، خواهم نوشت ولی فعلا شما تنهایشان نگذارید. تذکر آنکه بخش اعظمی از حاجت فوق‌الذکر را از همین شهدا گرفته‌ام...

۴-یادآوری: آدرس aghamoosa.ir با اینکه هزینه تمدیدش را پرداخت کرده بودم به دلایل نامعلومی از دسترس خارج شده و دیگر مال من نیست؛ از همان آدرس قدیمی aghamoosa.blogfa.com استفاده کنید.