چهارشنبه از 10 صبح تا 15 مجبور بودم برای جلسه‌ای در دانشگاه بمانم، یعنی 5 ساعت ولگردی و بیکاری! تا ظهرش را در بهشت زهرا(س) گذراندم و ماند سه ساعتِ مابقی که نمی دانستم آن را دیگر چکارش کنم؟!

رفتم مهدیه دانشگاه کمی بخوابم که دیدم کل کارمندها را به ستون کرده‌اند تا ازشان امتحان کتبی بگیرند(آن هم اول ترم!)؛ تنها کلید دفتر انجمن اسلامی همراهم بود و ناچار رفتم آنجا تا اگر سجاده‌ای چیزی پیدا کردم همان‌جا ولو شوم. چرت نگهبان کانکس با ورود من پاره شد و دیگر حدس زدن حدیث نفسش برای من راحت بود، بهمین خاطر فوری نام خدا را آوردم...«سلام»

خوابم نبرد، نشستم به تماشای در و دیوار؛ این‌روزها تنها چیزی که در دفتر ما سر و سامان درست و حسابی دارد کتاب است و آن هم لابد بخاطر حساسیت‌های «محسن» است، کامپیوتر و پرینتر دفتر تلنگشان در رفته ولی درعوض قفسه‌های کتاب با آدم حرف می‌زنند.

چند روز پیش خامنه‌ای دات‌آی‌آر مطلبی درباره کتاب «داستان سیستان» منتشر کرده بود، خیلی برایم تازگی داشت، انگار نه انگار که مثلا این کتاب را قبلا خوانده‌ام!

فکر کنم به جز همین «قیدار» تمام آثار امیرخانی را خوانده‌ باشم. اوائل نمایشگاه‌ کتاب‌های انجمن تمام کل‌کلمان با محسن سر فروش آثار امیرخانی و سیدمهدی شجاعی بود، محسن سعی می‌کرد کتاب‌های سید مهدی را به خلق‌الله غالب کند و من هم «ارمیا» و «من‌او» را.

دوم راهنمایی بودم که یکی از دوستان ذوب در ولایت(!) «داستان سیستان» را بهم هدیه داد و کتاب ‌را داغ داغ در سال82 خواندم، البته چیزی از کتاب نفهمیدم. راستش آنموقع نه سیستان را می‌شناختم، نه «عبدالحسینی»، نه «محمدحسین جعفریان»، نه حتی امیرخانی و نه حتی(تر!) خود «ره‌بر» را !!!

خلاصه کتاب را از قفسه برداشتم و پس از 9 سال آن را ورق زدم، شروع کردم به خواندنش و آنقدر کشش داشت که تا ظهر جمعه تمامش کردم.

یادم است وقتی پس از فتنه88 بازار کلیپ‌ها داغ بود، تکه‌ای هم از صحبت‌های رضا امیرخانی منتشر شده بود که مثلا یک تعریف کوچکی از رهبر انقلاب کرده بود. چقدر آن را با ولع میان دوستانم پخش می‌کردم! یا مثلا جایی در همین «جانستان کابلستان» بحث امام و حکومت اسلامی می‌شود و اشارتی به رهبر انقلاب...چقدر ذوق‌مرگ می‌شدم، انگار نه انگار که اصلا این بشر سفر ده‌روزه «ره‌بر» به سیستان و  بلوچستان را کتاب کرده و بقول رفیق شفیقش «بهمن 57 ساواکی شده است!»

هرجا داستان به «عبدالحسینی» می‌رسید خنده‌ام می‌گرفت، آخر چند جلسه‌ای نزد این استاد عکاسی تلمذ کرده بودم. اولین بار که با آن تیپ خفن و ریش بلندش سر کلاس آمد ازش پرسیدم: استاد شما کجا کار می‌کنید؟

-«نماینده آقا هستم در بیت!»

کلاس منفجر شد، اما واقعا عبدالحسینی عکاس مخصوص بیت بود که حرفش را الان و پس از «داستان سیستان» باور کردم!

تصویری که کتاب از آقا و مردم می‌دهد خیلی لطیف و خواندنی است ، خواندن این کتاب برای مردم اسباب «حیرت» را فراهم می‌کند از جهتی که با 10روز زندگی رهبرشان از نزدیک آشنا می‌شوند(بانضمام فلش‌بک‌هایی به دوران تبعید آقا در ایرانشهر و دوران مسئولیتش در سیستان و بلوچستان)، و برای آقایان مسئول و مدیران نیز قطعا اسباب «خجالت» را، باز هم از همان جهت!

فکر کنم حدود شش جلد از این کتاب در کتاب‌خانه انجمن موجود باشد، هرکس نخوانده... بسم‌الله.