ایفل نفس آزادی را بریده است!

مینا جان!

میشه بیای حساب مشتری من رو اد کنی؟!

نه عزیزم سرم شلوغه،الان میگم که مهتاب بیاد برات راس و ریسش کنه. راستی تولدت مبارک باشه پدرام جان!

ممنونم دختر خانم! منا کی رفت؟!

چون شب عید بود و راهش هم دور بود،با آقای سلیمانی کمی زودتر رفتن!(نیشخند مینا)

هه هه هه! کی میشه بالاخره ماهم...

خب بفرمایید آقای آقاموسی،بلیط هایی که سفارش داده بودید به اسم کیا بود؟!

 ***

خیلی تعجب نکنید؛ این ها دیالوگ هایی بود که شب عید غدیر و در یک آژانس هواپیمایی شنیدم که البته چون حال و حوصله نصب بوق بر روی این پست را نداشتم،کلا خیلی از گفت و گوها را حذف کردم.تازه حسابش را بکنید از اینکه بخاطر سر و وضع من(ریش!!!) کمی معذب شده بودند،منت هم بر سرم می گذاشتند!

و در آنجا چیزهایی دیدم و شنیدم که نمونه های آن را فقط در دانشکده هنر دانشگاه تهران دیده بودم!

اما بهانه این پست سفر یکی از اقربا بود به دیار غربت و فرنگستان و از اینکه زیر پاچه ایفل روسری خود را شل کرده بود و متعاقبا فاقش را کوتاه تر و تنگ تر نموده بود،در پوست خود نمی گنجید و پوزه اش را چنان باز کرده بود که گویی در آغوش ...بوق!...

(این جمله آخر را داشتم تحت تاثیر جلال می نوشتم ولی وقتی تمام شد فهمیدم که خب جلال هم در خیلی از اوقات رعایت ادب را نمی کرد و انگار نه انگار که خانواده دارن داستانش را می خوانند؛لهذا بوق را بر سخن جلال گونه ترجیح دادم! )

یاد حرف های پدرم می افتم که از وقتی این دختر با پای بدون جوراب و با حفظ حجاب نیمه کامل در مهمانی ها حاضر می شد، به ما می گفت که : خدا آخر و عاقبتش را ختم به خیر کند و ماهم رو به پدر گرام می کردیم و می گفتیم:حالا یک جوراب است دیگر..!

ولی الآن می بینیم که حرف پدر چندان هم بیجا نبوده و بالاخره اینجاست که نشان می دهد خیلی مانده تا پیراهن های پاره ام بخواهند با پیراهن های پدر رقابت کنند!

الغرض خواستیم کفتان را ببرانیم با این همه آزادی که در کشور وجود دارد و باز هم بگویید بد است!

بگویید دیگر..!


 

تکه ای کاغذ که توانست نمایشگاه مطبوعات را به چالش بکشاند!

این تصویر جدیدترین نسخه خبرنامه کاغذی است که پخش امروز(۸/۸/۹۰) آن در نمایشگاه مطبوعات باعث بوجود آمدن «تنش و چالش» (البته بقول مسئولین نمایشگاه) در رسانه ها شد و برای همین جمعمان کردند!

بر فرض که در نمایشگاه بتوانید دهانمان را ببندید(که البته ما کار خودمان را کردیم و خبرنامه را در بیشتر غرفه ها پخش کردیم!) اما در بیشتر از 60 دانشگاهی که در این هفته قرار است این خبرنامه پخش شود،چکار می خواهید کنید؟!

اصلا عادلانه نیست مسئولین نمایشگاه هم در تابه ای که مشغول تفت دادن جریان انحرافی و ساکتین فتنه 88 است به جلز و ولز بی افتند؛آن هم با دست افرادی که خود مصداق غریق هستند در «الغریق یتشبث بکل حشیش» و لابد آنها هم مصداق«حشیش»می شوند که خیلی بد است!

در دقایق اول توزیع ،یکی از مسئولان غرفه ایرنا به سراغمان آمد و گفت جمعش کنید وگرنه ازتان شکایت می کنیم و جمعتان می کنیم!!!

یادش بخیر وقتی بچه های حزب اللهی در ایرنا و موسسه ایران مایه افتخار ما بودند، اما الان فقط توهم دارند که «من(ما!) ایران را دوست دارم»

امسال یکروز قبل از بازگشایی نمایشگاه، سری به مصلا زدم تا اگر کاری برای دوستانم در غرفه «خبرنامه دانشجویان ایران»باقی مانده انجام دهم. سر راه از غرفه ایرنا هم رد شدم که دخترانی با وضعیتی وصف ناپذیر در حال سر و سامان دادن به غرفه ایرنا بودن!

دخترانی آنقدر منورالفکر و راحت که حتی من هم بی اختیار و با اولین نگاهی که به غرفه شان انداختم توانستم رنگ کشی که با آن موهایشان را از پشت بسته بودند تشخیص دهم و احتمالا آن چند آقایی که پشت سرشان ایستاده بودند حتی تشخیص می دادند که مویشان فر و مجعد است و یا..!

و یادش بخیر که در سال گذشته افرادی در این غرفه کار می کردند که بالفعل می توانستند ریششان را هم با کش ببندند(!) و چقدر امسال جایشان خالی است که اگر بودند نمی گذاشتند کلاه شاپو بسرها در این غرفه مصاحبه دهند و آنجا را خانه امیدشان بدانند.

جای کسانی که در کش و قوس فتنه 88،«رمز عبور»ها را به بدنه جامعه تزریق می کردند و چقدر جای کاوه اشتهاردی در غرفه «ایران»خالی است...

 

انت العزیز و انا الذلیل...

سلام به همه رفقا

بعضیا گله کردن از آپ نشدن وبلاگ و برا همین لازم دونستم اوضاع این روز هام رو یه کم توضیح بدم:

نمی خوام الکی کلاس بذارم ولی واقعا ۱۵روزه که فقط جسمم سالمه و روحم عجیب خورده تو دیوار!

همه ش یاد یه چیزایی می افتم که رابطه ش رو با الآن و مخصوصا آینده م نمی فهمم و برا همین اعصابم رو تو این مدت حسابی خورد کرده و حتی یه سری تناقضات مسخره هم برام پیش اومد که الحمدلله خود خدا برای حلش کمکم کرد.

انشاالله هفته بعد عازم مشهدم و دعا می کنم که امام رضا یه دستی به سرم بکشن و یخورده میزونم کنن،شما هم دعا کنید.

امشب هم یکی از دوستان خبر خیلی خوشی رو بهم داد که ...فعلا بماند،گفته به کسی نگو!
یخورده که حالم جابیاد دوباره برمی گردم و جنگ فرهنگی رو شروع می کنم؛ هرچند فعلا رئیس جمهورمون اعتقادی به تهاجم فرهنگی نداره که البته اعتقاد اون در مقابل هشدار های رهبری در مسئله فرهنگ اصلا برام مهم نیست!

اون هم لابد تقصیر خودش نیست؛شاید فقط جسمش سالمه و روحش...

الان رفته خراسان جنوبی و کاش یه سری هم به مشهد بزنه و امام رضا دستی به سرش بکشن؛

و شاید اون هم لنگ خبر خوشی مونده که آخر شب به من دادن؛

و شایدم منتظره که خدا تناقضاتش رو حل کنه!

 

و هل یرحم الذلیل الا العزیز

مولای یا مولای...