انت العزیز و انا الذلیل...
بعضیا گله کردن از آپ نشدن وبلاگ و برا همین لازم دونستم اوضاع این روز هام رو یه کم توضیح بدم:
نمی خوام الکی کلاس بذارم ولی واقعا ۱۵روزه که فقط جسمم سالمه و روحم عجیب خورده تو دیوار!
همه ش یاد یه چیزایی می افتم که رابطه ش رو با الآن و مخصوصا آینده م نمی فهمم و برا همین اعصابم رو تو این مدت حسابی خورد کرده و حتی یه سری تناقضات مسخره هم برام پیش اومد که الحمدلله خود خدا برای حلش کمکم کرد.
انشاالله هفته بعد عازم مشهدم و دعا می کنم که امام رضا یه دستی به سرم بکشن و یخورده میزونم کنن،شما هم دعا کنید.
امشب هم یکی از دوستان خبر خیلی خوشی رو بهم داد که ...فعلا بماند،گفته به کسی نگو!
یخورده که حالم جابیاد دوباره برمی گردم و جنگ فرهنگی رو شروع می کنم؛ هرچند فعلا رئیس جمهورمون اعتقادی به تهاجم فرهنگی نداره که البته اعتقاد اون در مقابل هشدار های رهبری در مسئله فرهنگ اصلا برام مهم نیست!
اون هم لابد تقصیر خودش نیست؛شاید فقط جسمش سالمه و روحش...
الان رفته خراسان جنوبی و کاش یه سری هم به مشهد بزنه و امام رضا دستی به سرش بکشن؛
و شاید اون هم لنگ خبر خوشی مونده که آخر شب به من دادن؛
و شایدم منتظره که خدا تناقضاتش رو حل کنه!
و هل یرحم الذلیل الا العزیز
مولای یا مولای...