انصافا موجود حقیری هستیم و تا غرق نعمت هستیم، شکرش نمی گذاریم.

شب جمعه به سرم زد تا در جمع پاکان مسجد امام حسین دعای کمیلی بخوانم، و البته اینکه حالم از بعد مغرب کمی ناخوش بود و تب خفیفی عارض شده بود اما دلم نمی آمد بی خیال شب جمعه ماه مبارک شوم.

با قرصی که مادرم بهم خورانده بود حکما چیزی هم از دعای کمیل نباید می فهمیدم! دعا که تمام شد به سختی با دوستان و آشنایان سلام و علیکی کردم و اگر بعدها متوجه حال آن شبم نشوند، قطعا احساس خواهند کرد که کینه ای ازشان به دل داشته ام!

القصه، تا کمی از در مسجد فاصله گرفتم دستم در دستان پدرم سرد شد، عرقی سرد بر پیشانی ام عارض شد و کلا همه چیز تیره و تار شد ... و گوشه ای افتاده بودم.

دکتر می گفت بخاطر خستگی بیش از حد فشارم افتاده و ... سحری آن شبم، سرم بیمارستان بود و یک B کمپلکس بهمراه یک  B12 که بهمراه آش و شربت آبلیمویی که مادرم فرستاده بود، سفره غریبی فراهم شده بود!

روز جمعه هم کلا دوساعت تا دم افطار بیشتر بیدار نبودم و در آن دوساعت سیر می کردم پیامک های محسن را در خصوص نوشتن بیانیه مرتضوی که واقعا روی مخم بود و از آن طرف هم تماس های از دست رفته محمد را.

الغرض پدرم کماکان تیکه می آید ضعف بدنی ام را، و بیشتر قصد کری خواندن دارد در خصوص توان دو نسل در مناجات شب های ماه مبارک را که البته امسال را انصافا نسل من برده است و اگر باور ندارید یک شب به مسجد شهدا یا مسجد امام حسین(ع) بیایید و ببینید که حتی کودکان 9 ساله هم نماز شب می خوانند و روی نسل ما را هم کم کرده اند!

نمی دانم کسانی که اعتقاد دارند وضعیت فرهنگی و اعتقادی جامعه از این رو به آن رو شده است و تا دوتا روزه خواری می بینند گمان می کنند که جامعه(بلکل!) فاسد شده است، جمعیت مناجات کنندگان این شب های مسجد امام حسین(ع)، مسجد شهدا و مسجد ارک را هم دیده اند یا در خواب هستند و صبح در حمام و بعد هم سرکار؟!

ظاهر همه افرادی که شب ها به ارک می آیند مثل من نیست که دوقبضه ریش و یقه بسته شان آنها را از بقیه متمایز کند، بلکه کسانی هستند که اگر ظهر ماه مبارک آنها را ببینید حکما فرض می کنید که به دنبال نهار از این پستو به آن پستو می خزند!

با یکی از پیرمردهای مسجد شهدا صحبت می کردم و می گفت که خیلی عقاید درست و درمانی نداشته است و این شب ها به مسجد می آید تا همراه جوان ها با خدا مناجات کند و با حال آنها گریه کند.

و پدرم چه نماز شب قشنگی می خواند کنار تخت بیمارستان...


زیرپستی:

در کامنت پست قبلی ذکر کردم که مشغول نوشتن یک یادداشت اقتصادی برای وبلاگ بودم که امروز متوجه شدم مادرم آن را به سطل آشغال سپرده است که حکما حکمتی داشته است..!