تمام شد ای خدا..!
جمعه شب از سفر آمدم اما هنوز حس نوشتنم نیامده بود و چقدر حرف برای گفتن دارم از خواب شیرین دوهفته ای ام.عجب خواب قشنگی بود...
نزدیک ایام ولادت مادرمان هستیم و شاید حرف زدن از باب جبرائیل و در خانه حضرت زهرا(س) درست نباشد و همچنین گفتن از روضه ای که در شب شهادت مادر خواندیم و از همه بدتر روایت آستین بر دهان گرفتن بچه ها در صبح روز شهادت و در قبرستان بقیع...تا خدای ناکرده توسل ما به عترت رسول الله، قلب یک وهابی سطحی نگر را که حتی بر روح خالد ابن ولید ملعون هم رحمت می فرستد نیازارد.و اصلا مهم نیست وقتی حدیث ثقلین را بهمراه آیه تطهیر برایشان می خوانی،مات شوند درچشمانت اما این که سهل است،مات شدن در رکن یمانی و مولد مولا که اهل سنت هم به آن تبرک می جویند دیدن دارد...یا حیدر؛کسی که مکه و مدینه نرفته باشد ارزش این یا حیدر را نمی داند و مطمئنا بعد از این سفر شکر خواهید کرد نعمت جمهوری اسلامی را حتی شده فقط بخاطر نعمت گفتن یک یاعلی بلند و از ته قلب.
روضه خوانی من هم تا همین جا بس است،مانده ام از کدام بدبختی مردم این کشور برایتان بگویم؛ از واماندگی شان در تولید ملی بگویم یا از کارگران از دم وارداتی شان و یا حتی از همه مهم تر از فقر آزادی برایتان بگویم که روایت تعقیب پلیس مدینه و گریز دوستان در کوچه های مدینه هم بماند سرجای خودش که خواندنی است.
هیچ بعید نیست از کشوری که کوچک ترین خوراک مردمش هم وارداتی است و حتی ابایی هم ندارد روی سس کچاب یک نفره ای که در هتل های خود سرو می کند عبارت «صنع فی العمان» را حک کند،روی ظرف یکبار مصرفی که وسط جاده به ما می دهد با خطی درشت که بدجور کاسه چشم را اذیت می کند با افتخار بنویسد:«made in K.S.A»زحمتی است واقعا ساخت ظروف یکبار مصرف توسط حکومت عربستان.
در این چند روزی که در مکه و مدینه بودم هیچ کارگر و نیروی خدماتی عربی را ندیدم .همه یا اندونزیایی بودند و یا پاکستانی و بعضا هم افغانی.البته کلاه قرمزی ها یا همان گشت ارشاد عرب ها پلاس کوچه و خیابان ها بودند که وظیفه آن ها هم فقط درحد یک مباحثه ساده با جوانان شیعه بود که سر و ته آن هم با یک «حشرک الله مع خالد ابن ولید انشاالله» هم می آمد!
یادش بخیر،در منطقه جنگ احزاب(خندق)مسجدی است بنام مسجدعلی ابن ابی طالب که بواسطه بسته بودن در آن باز هم بین بچه ها و یک نفر از همان کلاه قرمزی ها بحث افتاد؛ما هم آن جوجه وهابی را دوره کردیم و برایش عموزنجیرباف خواندیم! بعد از آن هم مقابل مسجد حضرت زهرا(س) رفتیم و با صدای بلند صلوات بر پیامبر و آلش را با وعجل فرجهم خواندیم و بعدش هم صلوات حضرت زهرا را. ارزش این ها را هم بعد از سفر خواهید فهمید.
دوستانی که در کاروان ما بودند غالبا سرشان درد می کرد برای برپایی یک جنجال سیاسی،تاحدی که مدیر کاروان قسم حضرت عباس خورده بود که به راهپیمایی های شهر قطیف و غیره نروید! البته این را بروی چشم گذاشتیم اما باید می بودید و غیرت بچه ها را در موزه مدینه وقتی که نام خلیج عربی را روی یک بنر دیدند، می دیدید.یکی با خودکار خط می زد،یکی سعی می کرد پاره اش کند و آخر سر دلشان رضا نداد و یک کاغذ خداپسندانه روی لفظ انحرافی مذکور زدند و نام شیرین «فارسی» را بر آن نوشتن و به چند زبان زنده دنیا هم ترجمه اش کردند.
اما روایت تعقیب و گریز ما که موید فضای بسته سیاسی در عربستان است نیز اینگونه بود،ساعت1بامداد با 4نفر از دوستان از بازار برمی گشتیم که راننده تاکسی بعد از جواب دادن به سوالات متداول ایرانی ها از قبیل «کم زوجة؟» و «کم اولاد؟» ناگهان وارد فضای سیاسی شد که ما سعی می کردیم خودمان را از آن در امان نگهداریم...ولی نشد!
ادعا کرد که اگر بین ایران و عربستان جنگ شود،عربستان یک حال اساسی به ایران خواهد داد و چیزی از آن باقی نخواهد گذاشت.اول سعی کردم با گفتن این جملات آرامش کنم که ما همه برادریم و نباید از این حرف ها بزنیم چراکه آمریکا و اسرائیل هستن که در این میان با تفرقه انداختن میان مسلمانان سوء استفاده می کنند،اما دیدم بدتر روی آمریکا و اسرائیل غیرت بیشتری دارد؛ اینجا بود که کاسه صبر ماهم لبریز شد و دهانمان باز شد به بحث سیاسی.گفتم کشور شما چیزی از خود ندارد و همه چیز را از آمریکا دارد و ملک عبدالله ملعبه دست آمریکا است؛همین ادعای توهم به پشتوانه رابطه خوب عربستان و آمریکا است، اما کشورما ابرقدرتی است که حتی برای آمریکا هم شاخ و شونه می کشد.گفتم سیدنا القائد شجاع است و از هیچ کسی نمی ترسد،نه از آمریکا نه از اسرائیل و نه از هیچ کشور دیگر، اما ملک عبدالله چه؟ ملک عبدالله دائم الخمر است!آیا تصاویر شرب خمر او را با بوش ندیده ای؟اصلا ملک عبدالله مسلمان است؟! کار به اینجا که رسید راننده تاکسی ماهم روانی شد و مدام زیر لب تکرار می کرد: «انا مجنون»!
نزدیک خیابان های شناخنه شده هتل می شدیم اما به هتل نمی رسیدیم،بوهایی برده بودیم که دارد دورمان می زند اما فکرش را نمی کردیم که در خیابان های مدینه دنبال پلیس بگردد! شیشه سمت شاگرد را پایین کشید و به ماشین پلیس کناری به عربی چیزی بلغور کرد و هردو به سرعت ماشین ها را کنار خیابان نگه داشتند و ...فرار ما در کوچه های مدینه که آخر الامر به حرم رسول الله پناه آوردیم و خود حضرت پناهمان داد. بعد از این واقعه هم لفظ «ملک عبدالله خمار» بین بچه ها افتاد!
اما در مکه هم اتفاق مشابهی افتاد که بعد از پاسخ راننده عرب به همان سوال های متداول «کم زوجة؟»و «کم اولاد؟»،ناگهان بحث سیاسی شد و پرسید که آیا «بن لادن» را می شناسید؟ ماهم با تجربه ای که از بحث سیاسی در مدینه داشتیم گفتیم: نه؛ نمی شناسیم.گفت اسامه بن لادن را نمی شناسید؟!! گفتیم نه به جان عزیزت نمی شناسیم،ولمان کن!
تا سری چرخاندیم نوبت وداع از مدینه شد و حالمان شبیه احوال روز آخر ماه رمضان بود،از طرفی نمی خواهی از مهمانی خدا دل بکنی و از طرفی هم خوشحالی بابت رسیدن عید فطر،اما اینبار فرق می کرد و تازه می خواستیم محرم شویم برای ورود به حرم الله و مهمانی خدا.
مهمانی خدا هم بی سر و صدا تمام شد،یادش بخیر روضه های محمد را که در سحر وداع به روی دستش می زد و می گفت:تمام شد ای خدا..!
و هنوز استاتوس چتم را تغییر نداده ام:
قل لا أسئلكم علیه اجرآ الا الموده في القربي/
اجر بیست و سه سال رسالت پیامبر را چقدر زود دادند...یازهرا