غالب بچه های محله ما پای منبر بزرگ می شوند و هیئتی بار می آیند؛خدا خیر دهد پدرم را که دست مرا با خودش می گرفت و از این هیئت به آن هیئت می برد و در همان دوران کودکی و نوجوانی تقریبا با تمامی مساجد تهران آشنایم کرد؛البته می گفت که پدر خودش هم اینطور بوده.مادرش هم که واقعا الهه ای بود برای خودش که ذکر کراماتش بماند برای بعد.

«دانشجو نباید سیب زمینی باشد»،این جمله در محله ما کمی فرق می کند و فقط کافی است «دانشجو»یش را بردارید و بجای آن «کودک»بگذارید! اصلا از همان ابتدا با دغدغه بزرگمان می کنند!

از همان سال های اول و دوم راهنمایی پیرامون سرمقاله «شرق» و «کیهان» با معلم ادبیات مان بحث می کردیم و آن هم چه بحثی! دوستان هم پشت ما را می گرفتند و عجیب در برابر معلم بیچاره شیر می شدیم؛ درست همینجا بود که بنده خدا از کوره در می رفت ،سرخ می شد و...معمولا سعی می کرد که کمتر داد بزند!

این ها را گفتم تا به اینجا برسم که اگر بیشتر مردم در شب یلدا،یاد هندوانه و آجیل و فال حافظ می افتند،من یاد شب یلدای خاتمی با بچه های مجله چلچراغ در سال84 می افتم که بعدها معروف شد به «شب مردی با عبای شکلاتی» !

و اصلا وقتی دوباره فکرش را می کنم مخم سوت می کشد که جماعتی بخواهند برای یک روحانی(البته خاتمی که اصالتا روحانی نما بود)کنسرتی با عنوان «مردی با عبای شکلاتی»برگزار کنند!(با اینکه حدود6،7سال پیش و فقط یکبار هم گوش دادم اما هنوز سبکش در ذهنمه!)

مثِ یه شعله درخشید              تو شب خالیِ خونسرد
این عجیبه ولی انگار                یه نفر باورمون کرد
یه نفرکه آسمونو                     به دل آینه بخشید
دلشو شکستیم اما                  از گلایمون نرنجید
شب لبخند و گل و ترانه های شکلاتی
شب مردی، شب مردی، با عبای شکلاتی!

پگاه آهنگرانی و منصور ضابطیان مجری های برنامه بودند و شروع کردند به گپ و گفت با خاتمی ؛ضابطیان پرسید: «اون شبهايي که در کوير به آسمون نگاه مي کردين هيچ وقت فکر مي کردين که يه روز در مورد رنگ عبا تون شعر بگن؟«!
خاتمي هم گفت سوال سختيه ولي ...
در اینجا پگاه آهنگرانی از خاطره دستشویی رفتنش می گوید که می خواسته در این قسمت برنامه چشمانش باز باز باشد و خاتمی هم با خنده ای می گوید که ما هم زودتر تمامش می کنیم تا شما هم به دستشویی تان برسید! (سطح فرهنگی برنامه به طرز عجیبی بالا بود!)

یادم هست که جوانان حاضر در همان مجلس یک پرچم ایران را یکی یکی امضا کردند و دست دختر خانم بیست و خرده ای ساله ای دادند تا با حرکات موزون خاص خودش آن را به دست آقای شکلاتی بدهد؛او هم وقتی جلوی خاتمی رسید نیشش را باز کرد و کمی این پا-آن پا کرد تا بالاخره مورد تفقد و نوازش آقای رئیس جمهور قرار گرفت و ...سوت و کف حضار سالن را ترکاند؛شاید پیش خودش فکر می کرد که مگر چه چیزش از آن دخترک ...بوق!...ایتالیایی کمتر است؟! ولی خب بازهم آن نوازش خاتمی در سفر ایتالیایش چیز دیگری بود!

دست خودم هم نیست،شاید نفرت از خاتمی چیزی است که با دیدن این صحنه ها در نوجوانی، در وجودم ثبت شده است و هرسال هم در این ایام و به مناسبت شب یلدا،تجدید میثاقی می کنم با این نفرت مقدس!



زیر پستی:

این متن رو می خواستم برای شب یلدا بنویسم ولی حسش رو نداشتم؛حالا شما هم با دو سه روز تاخیر از بنده بپذیرید!