تجربه ای جالب از خواندن دعای کمیل در مساجد بالای شهر!

دیشب(پنجشنبه/7مهر)در محله های بالای شهر قراری داشتم و در راه بودم که اذان مغرب را گفتند؛من هم اولین مسجدی را که دیدم واردش شدم.مسجد...(اسمش را فراموش کردم ببینم!)

 

کمیت و کیفیت جمعیتش چنگی به دل نمی زد و اصلا مثل محله خودمان نبود که پر باشد ازنوجوان هایی که برای گفتن تکبیر به جان هم می افتند و همچنین پر باشد از جوان های باعشقی که هرشب کل فضای مسجد را اشغال می کنند و با پر کردن آن،دست نمازگزاران غریبه و رهگذری را که دیر رسیده اند در حنا می گذارند. البته مسجد ما،مسجد کوچکی نیست و با برخورداری از سه طبقه، کل(kal!) مساجد محل را خوابانده است!

 

چیزی که در این مسجد خیلی جالب بود،پذیرایی بی نظیرش بمناسبت ولادت حضرت معصومه(سلام الله علیها) بود.

 

کمی دیر رسیده بودم و نماز جماعت تمام شده بود؛ خودم در انتهای مسجد و به امامت خودم درحال خواندن نماز بودم.خادم مسجد مشغول تعارف کردن چایی به نمازگزاران بود و کنار دست من هم یک استکان چایی گذاشت و رفت؛اما پذیرایی هنوز تمام نشده بود! در اینجا بود که مداح مسجد هم پشت بلندگو نشست و دعای کمیل را شروع کرد.

 

چند دقیقه بعد و درحالی که مشغول خواندن نماز عشا بودم،خادم مسجد آمد و ظرف دیگری کنارم گذاشت که همانجا نزدیک بود از خنده، نمازم باطل شود و...یک ظرف پشمک!

 

نمازم که تمام شد نگاهی به پیرمردهای دور و بر انداختم و دیدم که همه باسر و دست داخل ظرف پشمک اند و با ولع مشغول خوردن آن.من هم دست به کار شدم و با دستی پشمک در دهانم می گذاشتم و دست دیگر را به سوی آسمان بلند کرده بودم و ناله(!) می زدم: ظلمت نفسی!!!

 

وقتی بیرون می آمدم نگاهی به فرش لاکی مسجد انداختم که رشته های پنبه ایه پشمک،رو سفیدش کرده بودند!همانجا بود که یاد خادم با اخلاق مسجد خودمان افتادم که اگر این اتفاق در مسجد ما افتاده بود،حتما با چوب دنبال بانی پشمک می دوید و دو سه تا چارواداری بارش می کرد که آخر این هم نذر بود که کردی؟!!

 

اغفال منافقین با دو انگشت!

تو نماز جمعه این هفته پیرمردی رو دیدم به نام آقا مصیب که داشت با بابام حال و احوال می کرد.رفتم جلو و دیدم این آقا مصیب یه رفیق دیگه هم داره که اتفاقا هر دو شون هم از سابقه دارای انقلاب بودن.

رو کرد به من و گفت: این رفیقم(اشاره کرد به پیرمردی که کنارش وایساده بود!)  تو زمان شاه یک بار منو لو داده! رفیقش هم گفت که مجبور بودم و نمی تونستم کاری کنم!

پیرمردای باحالی بودن که در عین رفاقت زیرآب همو می زدن!

برگشت طرف بابام و بهش گفت که ما انقلابی بودیم و هستیم ولی اینا(اشاره به من و چند تا جوون دیگه که اونجا بودن)از ما انقلابی ترن؛ما امام رو دیدیم ولی اینا امام رو هم ندیدن و پای این نظام و انقلاب وایسادن.

ازش که جدا شدیم از بابام پرسیدم که این بنده خدا کی بود؟!
گفت که این از رفقای شیش شهید اسدالله لاجوردی بوده و از کسایی بوده که یه زمانی دهن منافقین رو سرویس می کرده و اونقدر حرفه ای بوده که بدون اسلحه منافق می گرفته! گفتم چجوری؟

گفت که دو انگشتش رو می ذاشته پشت کمر منافقین و اونا هم به خیال اینکه پشتشون اسلحه ست و این بابا مسلحه،تسلیمش می شدن!

گویا چندباری هم شهید لاجوردی می خواسته جلساتش رو تو خونه آقا مصیب برگزار کنه ولی این بنده خدا قبول نمی کرده و بهش می گفته که تو یکی از مدیر های پاکی و بالاخره ترورت می کنن،اومدیم و قرار شد روز ترورت همون روزی باشه که تو خونه من هستی، اونوقت خونه و زندگی و زن و بچه من چه گناهی کردن که باید منفجر بشن؟!!