دفاع مقدس...
الحمد لله خدا یه بار دیگه توفیقمون داد برای درک ماه مبارک رمضان و نیمه شب های پر رمز و رازش. ازتون می خوام که این یه ماه اجازه بدید به بنده که پستی نذارم و تو این یه ماه، برم ریکاوری برای حضور فعال تر بعد از ماه مبارک.
گفتم نیمه شب های پر رمز و راز، یه وقت فکر نکنید اینو نوشتم برا ریا که مثلا ما هم نماز شب می خونیم! نه بابا....اینقدرها هم نور بالا نمی زنم!....ته تهش میرم ارک با صدای حاج منصور حال می کنم و یا میرم مسجد شهدا با صدای حاج مهدی سماواتی و حاج ماشالله عابدی.آدرسشم می نویسم که اگه خواستید،بیاید. یه شب بیاین، حتما مشتری می شین!
آدرس مسجد شهدا:
اتوبان شهید محلاتی، نرسیده به ورزشگاه آیت الله سعیدی، پایین پل عابر.
از ساعت 1 نیمه شب.
آدرس مسجد ارک:
مترو 15خرداد،میدان 15 خرداد(نزدیک بازار)
از ساعت 1:40 نیمه شب. (اگه بیاین ارک، حسین قدیانی(قطعه26) رو هم می بینین!)
این پایینی رو هم حیفم اومد ننویسم:
آدرس بیت الحسن امام مجتبی(ع):
خیابان 17شهریور،خیابان فیاض بخش،خیابان ایران، روبروی مدرسه دخترانه علوی
از ساعت 23:45
اینجا حیدر توکل می خونه و وسطش هم آقای کاظمی(کتاب کوچه نقاش ها) از خاطرات جبهشون تعریف می کنن.
این متن رو میذارم برای اینکه شاید با خنده شما مومنین ( من باب ادخال سرور فی قلوب المومنین٬ حتی بزور!) ،حال و هوای خراب چند روزه وبلاگ، یه خورده عوض بشه.اینم بخشی از خاطرات جبهه و جنگم(!!!) :
امدادگر عتیقه!
بار اولم بود که مجروح می شدم و زیاد بی تابی می کردم.یکی از برادران امدادگر بالاخره آمد بالای سرم و با خونسردی گفت:
" چیه چه خبرته؟ تو که چیزیت نشده بابا! تو الآن باید به بچه های دیگر هم روحیه بدی، اون وقت داری گریه می کنی؟ تو که فقط یک پات قطع شده، ببین بغل دستی ات سر نداره ،هیچی هم نمی گه! "
این را که گفت، بی اختیار برگشتم و چشمم افتاد به بنده خدایی که کنار من شهید شده بود! بعد توی همان حال که درد مجال نفس کشیدن رو هم نمی داد، کلی خندیدم و با خودم گفتم: "عجب عتیقه هایی هستند این امدادگرها! "
خوب زنده موندی!
در مهندسی-رزمی جهاد، راننده بلدوزر بود و فرمانده دسته، پسری فوق العاده ساده و صمیمی. معمولا نیروی جدید که می آمد به دسته ما، باید می رفت پیش او و نسبت به کار و منطقه ی جدید توجیه می شد.ظاهرا هر کدام از این برادرا که می رفتند باهاش صحبت کنند، از روی عادت می پرسیدند: " شما چقدر در جبهه بودید و چند وقت است که منطقه هستید؟ "
یک بار به یکی از این بچه ها گفته بود، بیست ماه است که تو خط هستم. و او بعد از تاملی با تعجب گفته بود: " بیست ماه؟! خوب زنده موندی ها!!! "
و او هم که حسابی بهش برخورده بود،گفت: " خوب زنده موندم که موندم! حسودیت میشه؟ "
حوری بلوری!
یقه حاج آقا رو گرفت و گفت: " راست می گن که برای هر خمپاره، یک حوری می دهند؟ "
روحانی دسته با خجالت گفت: " لابد می دهند دیگه! "
پسرک دست به آسمان بلند کرد و گفت: " کجایی خمپاره جان! که بیایی و مرا پرتاب کنی به دامن یک حوری بلوری؟!!!"
گاو!
بی سیم چی سنگرمان زخمی شده بود.بدون مقدمه مرا گذاشتند پای بی سیم. از کد و رمز هیچ اطلاعی نداشتم؛ فقط می دانستم که وقتی می گویند گاو، منظورشان قبضه 120میلی متر است. صدای بی سیم بلند شد. از دیده بانی اعلام کردند که:
" گاوتان را آماده دوشیدن کنید."
منظورش این بود که قبضه را در موقعیت شلیک قرار دهید.من منظور او را فهمیدم ولی در همین حین،بعثی ها قبضه را زدند! و داشتم فکر می کردم که پشت بی سیم چه بگویم که متوجه آسیب دیدن قبضه شوند؛نمی دانستم چگونه به آن ها اطلاع دهم.هرچه به مغزم فشار می آوردم فایده ای نداشت.بالاخره گفتم:
" گاومان زاییده ، لگد می زند! "
یک مرتبه دیده بان با عصبانیت گفت:
" مرد حسابی! حالا چه وقت شوخی است؟ گاومان زاییده دیگر چه صیغه ایست؟ درست حرف بزن...! "